ديار پديد آمد و در هر سرى سودايى « 1 » از سلطنت پيدا شد و در هر گوشهاى بىتوشهاى دست از آستين ظلم بيرون آورد « 2 » و انواع خرابى به احوال رعايا راه يافته ، فرزندان صوفيان خان و يوسف سلطان و على سلطان و آيش سلطان و پهلوان قلى سلطان و اقش « 3 » سلطان بر بلاد خوارزم مستولى شدند . عمر غازى سلطان كه « 4 » خواهرزادهء براق خان بود « 5 » فرار كرده به تاشكند رفت و از براق خان « 6 » استمداد نمود . براق خان به اتفاق عبيد خان ، با لشكرهاى ماوراء النهر از روى قهر به خوارزم آمدند . خوف بسيار بر ضمير يوسف سلطان راه يافته ، به طرف خراسان گريخت و عبيد خان بىجنگ و جدال مملكت خوارزم را « 7 » به تصرف گرفت . چون يوسف سلطان به مقصد رسيد ، برادران با سپاه گران به او پيوستند به اتفاق روانه ارگنج « 8 » شدند . در « 9 » كنار آب آمويه امراى عبيد خان و براق خان به ايشان « 10 » دوچار گرديدند و ما بين ايشان محاربهاى در نهايت صعوبت دست داد [ 208 ] . امراى ماوراء النهر « 11 » فرار نمودند و ازين جلادت هر چند پاى مخالفان از جا رفت ، اما دست از ترتيب اسباب جنگ باز نمىداشتند . عبيد خان ولد خود عبد العزيز سلطان را گذاشته به اتفاق براق « 12 » خان و عبد اللطيف « 13 » سلطان روانهء ماوراء النهر گرديدند .
مقارن اين حال دين محمد بن الوش خان كه در نساو باورد از جانب شاه دين پناه حاكم بود ، به مدد « 14 » يوسف سلطان آمدند و ازبكان را تاج پوشانيده آوازه انداخت كه لشكر قزلباش رسيد به اتفاق ايشان شهر را در ميان گرفتند و عبد العزيز سلطان به اعلام اين ، قاصد نزد عبيد خان فرستاد و مدد طلب نمود . عبيد خان از آب آمويه عبور كرده سلاطين خوارزم « 15 » از بالاى ارگنج « 16 » برخاستند و متفرق شدند . عبيد خان به شهر در آمده « 17 » در آنجا مستولى شد « 18 » ، حكومت آن بلده را به يكى از امراى خود رجوع نموده به طرف بخارا معاودت كرد « 19 » . چون به هزار اسب رسيد ، شنيد كه دين محمد سلطان قصبه خيوق « 20 » را تاخته و لواى مخالفت برافراخته « 21 » ، نايرهء غضبش زبانه زده ، درويش بى را با اكثر « 22 » لشكر و كرهناى به طرف خيوق « 23 » روانه گردانيد . ازين جانب دين محمد سلطان به
هامش
( 1 ) - م : سوادى
( 2 ) - ن : آورده انواع
( 3 ) - م ، ب : اقس
( 4 ) - ن : « كه » ندارد
( 5 ) - ن : « بود » ندارد
( 6 ) - ن : « خان » ندارد
( 7 ) - ب ، ن : « را » ندارد
( 8 ) - ن : اورگنج
( 9 ) - ن : و در
( 10 ) - ب : با ايشان . ن : « به ايشان » ندارد
( 11 ) - ب ، م : ماوراء النهر گرديده
( 12 ) - ب ، م : بيراق . ن : بداق
( 13 ) - ن : عبد اللطيف
( 14 ) - م : به دو . ن : با
( 15 ) - ب : خارزم
( 16 ) - م : سلاطين ارگنج برخواستند
( 17 ) - ب ، م ، ن : در آمده
( 18 ) - م ، ن : گشت
( 19 ) - ن : كرده به هزار آب رسيد
( 20 ) - ب : جنوق . ن : حنوق
( 21 ) - ن : برافراخت
( 22 ) - ب : « را » ندارد
( 23 ) - ب ، م : ن ، جنوق . ن : حنوق