اغلى و امير سلطان روملو را به رسم منقلاى از پيش روان گردانيد . عبيد خان سه چهار ماه تخمينا « 1 » با اتباع در دار السلطنه بر مسند حكومت تمكن يافته به قتلهاى ناحق قيام نمودند ، هواى فتح ولايت مشهد مقدسهء منوره « 2 » على راقدها الف الف سلام و تحيه « 3 » در سرش جاى كرده ، شيخ درويش بى را كه از امراى مقرب وى بود در هرات گذاشتند به جانب مقام مراد در جنبش آمد . چون « 4 » به ولايت باخرز رسيد ، شنيد كه عساكر نصرت مآثر شاهى از پى دفع آن سالك طريق تباهى « 5 » از مقر خويش بيرون آمدهاند . از استماع اين خبر او را دغدغه عارض شده چند روزى در آن ولايت توقف نمود « 6 » و كسان از پى تحقيق اين خبر به اطراف ولايات فرستاده منتظر مىبود « 7 » تا آنكه فرستادگان وى آمده مرد مجهولى « 8 » را با كتابتى « 9 » گرفته پيش وى آوردند [ 190 ] و آن مكتوب را يكى از اعيان توابع مشهد مقدسه به يكى از رؤساى « 10 » منسوبات هرات نوشته بود ، « 11 » مضمون آنكه در فلان روز ، شاه عالمافروز با خيل و سپاه دشمنسوز به ممالك خراسان درآمده از پى دفع طايفهء ازبكيه « 12 » كوچ بر كوچ متوجه دار السلطنه هرات است . عبيد خان كه بر مضمون مسطور اطلاع يافت ، حامل كتابت را به يكى از ملازمان خود سپرده در ساعت از ولايت با خرز مراجعت كرده به هرات آمد و در ترصد خبر ديگر روز گذرانيده بالاخره « 13 » در شب شانزدهم شعبان سال مذكور از ولايت مرو شاهيجان « 14 » نزد مردم سيونج محمد سلطان كسى آمده قزلباشى « 15 » را كه قراولان ايشان « 16 » در دره گز كه « 17 » از توابع آن ولايت است گرفته آوردند .
آن امير حقيقت حال تقرير كرده گفت كه حضرت شاه با خيل و سپاه به ولايت خراسان درآمده ، درين زودى متوجه هرات است . ازبكان ذميم « 18 » و ناتمامان لئيم كه اين خبر شنيدند « 19 » ، در بازارهاى شهر درآمده به جد تمام در تهيه اسباب گريز مشغول شدند و عبيد خان به احضار سلطانان و سرداران طوايف ازبكيه حكم كرده مجموع به حضور وى آمدند . چون جمعيت انعقاد يافت ، عبيد خان در تكلم آمده گفت كه انسب آنكه شما با سپاه خويش با من اتفاق كرده توقف نمائيد تا لشكر عراق نزديك آمده با ايشان درين نواحى محاربه نمائيم و ظاهر در « 20 » آنست كه اين نوبت ما بر ايشان غالب مىآئيم كه ايشان در طغيان زمستان و شدت برف باران از مقر خود « 21 » بيرون آمدهاند « 22 » و يراق و مردم ايشان تلف شده ، مادر كميت و كيفيت سپاه « 23 » و يراق از ايشان زيادهايم « 24 » و درين مطلب مبالغه سلاطين و امراى
هامش
( 1 ) - ن : بجمعيت نا
( 2 ) - ن : منور
( 3 ) - ن : و التحيه
( 4 ) - ب ، م ، ن : و چون
( 5 ) - ن : پناهى
( 6 ) - ب ، م ، ن : نموده
( 7 ) - م : مىبودند
( 8 ) - ب : مجهول
( 9 ) - ن : كتابت
( 10 ) - ن : روستاى
( 11 ) - ن : ندارد
( 12 ) - ن : اوزبكيه
( 13 ) - ن : « بالاخره در » ندارد
( 14 ) - ب ، م : شاهجان
( 15 ) - ن : قزلباشان
( 16 ) - ن : « ايشان » ندارد
( 17 ) - ن : كوكه كه
( 18 ) - ب : دميم
( 19 ) - : ب ، م ، شنيد
( 20 ) - ن : از
( 21 ) - ن : خويش
( 22 ) - م ، ن : آمده و مردم
( 23 ) - ن : آن سپاه
( 24 ) - ن : داريم