شرف الدين كرمانى كه سالها به انشاى « 1 » ديوان اعلى [ 189 ] سرافراز بود فوت شد و جاى او به محمد بيك برادرزادهء مير زكرياى كججى « 2 » تفويض شد . و هم درين سال در آخر روز سه شنبه هشتم محرم سنهء مذكوره ، ملا ركن الدين كازرانى حكيم كه اعلم اطبا بود ، پيوسته در امور ملكى دخل مىكرد « 3 » ، * درين سال امير معز الدين محمد « 4 » صدر اصفهانى در خاطر گذرانيد « 5 » كه حصول آن موقوف به عرض اشرف بود . حكيم آن را در خفيه به مسامع عز و جلال رسانيد كه امير ارادهء وصلتى به سلسله عليه دارد و شاهزاده سلطانم را مىخواهد كه در حبالهء نكاح او درآيد . بنابراين آئينه خاطر آفتاب ناظر از آن اراده تيره گشت مير معزول و حكيم مغضوب و مؤاخذ گشته محروق شد . منشايى ديگر آنكه مير به شاه سكندر - پناه اظهار نموده كه به واسطهء روميه چند روزى بنابر مصلحت ترك لعن نموده شود . شاه جنت مكان از اين سخن « 6 » برآشفته گشته برين شد كه در همان مجلس او را به قتل رساند . باز « 7 » به واسطهء سيادت ترك آن اراده نمود « 8 » اما ديگر به وى اختلاط نكرد . و درين سال سادات اسكوى تبريز تقرب يافته بر مدارج عزت اعتلا يافتند .
ايراد مقدمات در فرار عبيد خان به صوب ماوراء النهر به سبب توجه پادشاه بر و بحر .
چون متواتر خبر استيلاى عبيد خان در خراسان به مسامع عز و جلال پادشاه صاحب اقبال رسيد ، نواب كامياب اعلى نايرهء غضب را اشتعال داده فرمان قضا نفاذ جريان يافت كه جميع عساكر در ظل رايات نصرت آيات به جانب خراسان در حركت آيند . صباح سه شنبه هفتم شهر ربيع الثانى سنهء مذكوره در رى نزول اجلال فرموده خانه كوچ و اردوى همايون را به دار لمؤمنين قم زاد « 9 » ها اللّه عن « 10 » التلاطم ، كه به واسطه روايات و احاديث كه در باب شرافت آن بلدهء طيبه واقع شده از ساير امصار و بلاد شرف « 11 » تفوق « 12 » و رجحان دارد ، كما روى « 13 » شيخ ادريس « 14 » القمى عن الصادق عليه - سلام اللّه الملك الخالق « 15 » حيث قال : « اذا عمت البلدان الفتن فعليكم بقم و ما حولها و نواحيها فان البلاء مدفوع عنها » فرستادند . آنگاه شاه جم جاه با لشكرهاى گران از هر ديار مثل ذو القدران شيراز و - افشاران « 16 » كرمان و ساير سرداران متوجه خراسان گرديد و « 17 » صدر الدين خان استاجلو و على سلطان تاتى -
هامش
( 1 ) - م : به ايشان
( 2 ) - ن : كر كججى مانى
( 3 ) - ن : مىكرد و
( 4 ) - ب ، م ، ن : « محمد » ندارد
( 5 ) - ب ، م ، ن : گذرانيده
( 6 ) - م : « از اين سخن » ندارد
( 7 ) - م : « باز » ندارد
( 8 ) - ب : ننموده
( 9 ) - ن : « زادها اللّه عن التلاطم » ندارد
( 10 ) - ب : « عن » ندارد
( 11 ) - ن : شرف نفاذ دارد و كما . . .
( 12 ) - م : تفوق دارد
( 13 ) - ن : روى عن
( 14 ) - ن : ادريس الرحمن عن صادق اللّه ملك الخالق عمت بلدان القين
( 15 ) - ب : ملك الخالق اذا عمت . . . عنها
( 16 ) - ن : افشار
( 17 ) - ب ، م ، ن : « و » ندارد