تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
حكم سه چهار ازبك را گرفته گوش و بينى سوراخ كرده گرد شهر گردانيدند و مع ذلك آن « 1 » ظالمان از ظلم متقاعد نمىشدند . و در خلال اين احوال طايفه‌اى از ظلمهء « 2 » بلوكات امين حسن قاضى والد « 3 » مرحوم امير محمد سيف صدر « 4 » را كه نسبت سيادت و منصب قضا داشت به چنگ آورده و « 5 » در چهار سوق هرات زنده در آتش انداختند و از « 6 » اطالت « 7 » نهى سلطان مملكت نبوت « 8 » حيث قال صلى اللّه عليه و آله : « لا يعذبوا به عذاب « 9 » اللّه » ، انديشه نكرده خود را از شفاعت حضرت نبوى محروم ساختند . عبيد خان ، ولد امير محمد يوسف را كه در صغر سن بود ، با والده‌اش كه صبيه مرحوم مير محمد يوسف بود به بخارا فرستاد . چون عبيد خان به امداد طايفه‌اى از اهل خذلان و هرويان استيلا يافته بلده هرات را تصرف نمود ، و از قزلباشان و تبرائيان در آن اوان هر كه را يافتند به قتل وى حكم فرمودند « 10 » ، عازم فتح ارك شهر كه مشهور به قلعه اختيار الدين است شده ، خضر چلبى ، امت بيك و بقيه‌اى از غازيان كه در آن اوان به قلعه « 11 » گريخته بودند ، چون ازين عزيمت آگاه شدند امان طلبيده طالب صلح گشتند . زيرا كه حصار مذكور به قلت « 12 » آب و ذخيره و عدم متانت موصوف بود و عبيد خان ايشان را امان داده صلح برين وجه شد كه خضر چلبى و امت بيك و غازيانى كه در قلعه با ايشان بودند ، قلعه رامع اموال و اسباب صوفيان خليفه تسليم نموده ، مطلق العنان باشند « 13 » به هر جانب كه روند كسى مزاحم و متعرض « 14 » ايشان نشود و عهدنامه درين باب نوشته آن را به قسم مؤكد گردانيده بر « 15 » قلعه‌داران ارسال نمودند و در روزى كه مقرر بود كه خضر چلبى و امت بيك با اتباع و اشياع از قلعه بيرون آمده حصار را تسليم نمايند ، ولد « 16 » خبيث عبيد لئيم محمد رحيم كه تسميه‌اش تجنيس « 17 » رجيم است ، خود را با جمعى از اشرار به درون حصار رسانيده ، دست به غارت اموال و اخذ فرزندان و عيال مردم قلعه دراز كرده ، همان ساعت عبيد خان به دست درازى آن جاهل نادان مطلع گشته [ 188 ] سوار شد و چون نزديك به حصار رسيد ، محمد رحيم از آمدن پدر خويش آگاه شد « 18 » بر سبيل اسراع از قلعه برون « 19 » آمد « 20 » . در آن وقت عبيد خان به وى رسيده « 21 » به زخم تيرى « 22 » يكى از نزديكانش را به مجلس عدم روان گردانيد « 23 » و بعد خراب البصره خضر چلبى و امت بيك و اتباع ايشان را نوازش قولى نموده با عيال و فرزندان برهنه و عريان از قلعه بيرون آورده به مدرسه پادشاه مرحوم سلطان حسين ميرزا فرستاد ، روزى چند ايشان را در مدرسه نگاه داشته از آنجا به بخارا روانه ساخت . و چون هماى توجه
هامش
( 1 ) - ب ، م ، ن : اين ( 2 ) - مز : ظلم ( 3 ) - ب ، م ، ن : ولد ( 4 ) - ب ، م : صدرا ( 5 ) - ب ، ن : « و » ندارد ( 6 ) - ن : آن را ( 7 ) - م : اطالب . ن : طالب ( 8 ) - م : نبوت قال . ن : نوشته قال ( 9 ) - مز : ابتدا ( 10 ) - ن : كردند ( 11 ) - ن : « به قلعه » ندارد ( 12 ) - ن : به علت ( 13 ) - ن : باشد ( 14 ) - ن : معترض احوال ( 15 ) - ب : و به . ن : به ( 16 ) - ب ، ن : و از حيث ( 17 ) - ن : نجس ( 18 ) - ب ، م ، ن : شده ( 19 ) - ن : بيرون ( 20 ) - ب ، م ، ن : آمده ( 21 ) - ب ، م ، ن : رسيد ( 22 ) - ن : تير ( 23 ) - م : گردانيد از . ن : گردانيد بعد از خرابى بصره