بود رايت حكومت مىافراخت . تا آنكه خبر شكست خليفه آمده ، خضر چلبى با امير « 1 » حسن قاضى كه در آن اوقات منصب قضاى هرات تعلق به وى مىداشت ، در حراست و استحكام بلده اهتمام كرده برج و باره و ممر دروازه تعمير و اسباب حصانت و متانت محكم ساختند « 2 » و مردم « 3 » بلوكات را تكليف آمدن به درون شهر كرده قليلى انقياد كرده كثيرى لواى خلاف برافراختند مانند اعيان و كلانتران قريهء زيارتگاه . چه مقدم قريهء مذكوره خواجه احمد زيارتگاهى و خواجه قاسم ، از صوفيان و اتباع او ايذاى بسيار ديده به تحميلات كليه موأخذ گرديده بودند و توهم آن داشتند كه اگر اطاعت حكم خضر چلبى كرده به درون شهر آيند ، باز به حوالات نامقدور مأمور گردند . لاجرم سالك طريق خلاف شده ، بسيارى از رعايا و مردم بلوكات درين طريق پيروى ايشان نمودند . از جمله تعديات كه صوفيان خليفه نسبت به ايشان نمود آن بود كه بعد از مطالبات كلى و ايذاى بدنى ، فرمود كه در چهار سوى هرات دارى نصب كرده خواست كه ايشان را با قبح وجهى از آن دار بياويزد ، و ليكن منتقم جبار داناى نهان و آشكار * قبل از آنكه اين فعل شنيع از قوت به فعل آيد « 4 » او را از دار دنيا « 5 » به منزل عقبى نقل فرمود . مصرع « 6 » :
سر در سر آن كنى كه در سر دارى
در آن اوان كه خواجه احمد زيارتگاهى با خضر چلبى و ساير گماشتگان صوفيان مجابر « 7 » شده بر اتداران « 8 » و ملازمان ايشان را از زيارتگاه بيرون كرده برادر بزرگ وى خواجه مباركه « 9 » در درون شهر روز گذرانيده خضر چلبى و امير حسن قاضى صحبت نفاق « 10 » مىداشت ، و خود را به نوعى به ايشان مىنمود كه اعتقاد مىكردند كه از دولتخواهان ايشان است و از قبايح « 11 » افعال برادر محجوب و منفعل ، اما به اتفاق امير محب منكال « 12 » كه در آن زمان به حكم شاه جم جاه كلانترى بلده هرات و بلوكات متعلق به وى بود ، در خفيه به خواجه احمد كس فرستاده اعلام نموده بودند كه پياده بسيار و مردم جرار همه مسلح و بايراق جمع كرده هرگاه مصلحت دانى ، به مرافقت ايشان خود را به مارسان « 13 » تا خضر چلبى و امير حسين قاضى را « 14 » با اتباع « 15 » و اشياع از ميان برداشته ، عبيد خان را طلبيده در بلده نادره « 16 » هرات بر تخت سلطنت نشانيم و مدت چند روز اين انديشه در ميان بوده ، بالاخره بنا بر سخن پيغمبر واجب الاتباع صلعم حيث قال : « كل سر جاوز الاثنين شاع « 17 » » اين تدبير قصير به بسيارى از كبير و صغير رسيد « 18 » و امير ابو طاهر ولد امير سلطان ابراهيم « 19 » الامينى كه در آن وقت از دولتخواهان سلسله شاهى بود ، حراست دو سه برج از شهر بند
هامش
( 1 ) - م ، ن : امير حسن
( 2 ) - ب ، ن ، م : ساخته
( 3 ) - ب ، ن : مردم بلده و بلوكات
( 4 ) - ن : آمد
( 5 ) - ن : دينى
( 6 ) - ن : ندارد
( 7 ) - م ، ن : محامد
( 8 ) - ب : براةداران
( 9 ) - ن : كه آن . ب : كه درون
( 10 ) - م : نفاق و خودراى . ن : و خودراى به نوعى
( 11 ) - ن : قبايل
( 12 ) - م ، ن : ميكال
( 13 ) - ن : به حارسان
( 14 ) - م : « را » ندارد
( 15 ) - ن : با ابتاء
( 16 ) - م ، ن : « نادره » ندارد
( 17 ) - ن : شياع
( 18 ) - ن : برسيد
( 19 ) - م ، ن : « ابراهيم « ندارد