تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خلاصة التواريخ ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
انقياد با وجود حقوق و تفقدات خاقان صاحبقران و شاه عالميان برتافته ، هميشه در مقام نفاق و نقص دولت قزلباش بود و پيوسته با عبيد خان ازبك طريق مصادقت پيش گرفته ، كتابات موحش ناملايم درين باب به وى مىنوشت . تا آنكه در نوبت اول كه سلطان سليمان به آذربايجان آمد ، مظفر سلطان ولايت خود را گذاشته نزد او رفت و همراهى « 1 » تا بغداد نمود . آنگاه رخصت يافته ، به الكاى خود مراجعت كرده در غيبت او امير حاتم كه ملازم وى بود بر رشت استيلا يافته ، ميانه « 2 » ايشان محاربه دست داده امير - حاتم بر او « 3 » غالب آمد « 4 » و مظفر سلطان با الم فراوان به كشتى نشسته مدتى بر روى دريا سرگردان و حيران مىگرديد . آخر سفينه دولتش در حوالى باد كوى شروان « 5 » در گرداب افتاد . سلطان خليل والى شروان كه هر دو به مصاهرت شاه عالم پناه سرافراز بودند ، او را نزد خود برده رعايت نمود . پس از آن مظفر - سلطان ديگرباره عازم الكاى خود شد ، با معدودى چند به حوالى طوالش « 6 » رسيد گرفتار شده او را به تبريز آوردند چون به حوالى تبريز رسيد ، شاه جم جاه حكم فرمود تا شهر را آيين بندند و اهل محترفه و اوساط « 7 » الناس و اجنبيه « 8 » و اوباش به آيين بستن مشغول شدند . اسواق و كوچه‌ها « 9 » و قيصريه را به انواع رخوت و البسه زينت داده قوالان و مضحكان و مخنثان « 10 » به استقبال مشار اليه سرعت نمودند و وى را مخلع به خلعتهاى چرمين ساخته به رسوايى تمام به شهر داخل گردانيدند « 11 » به صاحب آباد آوردند و در قفس « 12 » آهنين كرده باروط و موشك بسيار بر آن تعبيه كرده از متاره قيصريه آويخته سوزانيدند « 13 » و بكتى چخك « 14 » ملقب گشته ، بعد از آن « 15 » بدان اشتهار يافت « 16 » و شعراى زمان در هجو او صوتها و نقشها بسته بودند . مظفر سلطان مىگفته [ 183 ] كه نسبت من به اسحق نبى منتهى مىشود و چهار هزار سالست كه حكومت رشت در خانواده ما است . وى به غايت متكبر و مغرور بوده به واسطهء آن حالش مقرون به و بال گرديد . از بعضى ثقات استماع افتاد كه در رشت گيلان قصرى عالى ساخته بود و سقف آن خانه را به طلا گرفته هيئت - آفتاب و ماه و ستارگان را در آن به جواهر قيمتى مرصع كرده ، خود تنها بدان بالا مىرفت و چهارصد پسر ساده روى رعنا از ترك و تاجيك و رشتى و گرجى همه طاسك‌پوش كمر مرصع بسته در خدمت او مىبودند و لله - عليحده براى هر يكى « 17 » تعيين نموده بود * كه هيچ از آنها با ديگرى مخالطت « 18 » ننمايد . و ايضا از صحيح - القولى مسموع گشتت كه وى در بغداد همراه خوندگار « 19 » سوار شده بود ، در آن روز خلعت و كمر و اسب و زين و عبايى « 20 » كه خاقان صاحبقران عليين آشيان به دو داده بود پوشيده سوار شده « 21 » ، خوندگار ازو استفسار آنها
هامش
( 1 ) - ب ، م : همراهى او ( 2 ) - ب ، م : ميان ( 3 ) - ب : برو ( 4 ) - ن : آمده ( 5 ) - ن : شيروان ( 6 ) - ن : مطالش ( 7 ) - ن : اوسط ( 8 ) - ن : ندارد ( 9 ) - ن : كوچهاى قيصريه ( 10 ) - ن : محشان ( 11 ) - م : گردانيدند ( 12 ) - مز ، ب ، م : قفص ( 13 ) - ن : « و » ندارد ( 14 ) - در نسخه‌ها خوانا نيست . كذا ( 15 ) - ب : رن ( 16 ) - ن : يافته ( 17 ) - ب ، م : هر يك ( 18 ) - ب : محافظت . م : محافضت ن : مخاقظت ( 19 ) - ب : خواندگار ( 20 ) - ب ، ن : عباى ( 21 ) - ب : شد