تا چند دلا بىسر و سامان باشى : * چون طرهء محوشان پريشان باشى
وقتست چو خادمان ز روى اخلاص * در خدمت سلطان خراسان باشى
لمولانا « 1 » هلالى فى جوابه :
گه در پى آزار دل و جان باشى * گاهى زپى غارت ايمان باشى
با اين همه دعوى مسلمانى چيست * كافر باشم گر تو مسلمان باشى
و مع هذا معروض داشتند كه مولانا را جهات و اسباب بسيار است ، خان قبيح حركات به حبس « 2 » وى حكم كرده ازبكان ناكس او را در مجبس قين و شكنجه كرده پس از ايذاى « 3 » بسيار و آزار « 4 » بيرون از شمار ، آن نادر روزگار را در چهار سوق هرات به قتل آوردند * و بعضى را استماع افتاد كه در محلى كه مولانا را به چهار سوق آوردند ، روى او مجروح شده ، سر او را شكسته خون از آن ميرفت . مهرى شاعره « 5 » به ديدن ملا آمده اين مقطع مولانا بر او خواند .
بيت « 6 » :
اين قطره خون چيست به روى تو هلالى * گويا كه دل از غصه به روى تو دويدست
با آنكه مولانا هلالى اين قصيده را كه بعضى از ابيات آن نوشته شده در مدح عبيد - خان به عذرخواهى آن رباعيات گفته بود آن را نيز خوش طبعان به طرز كنايه وانمودند و عداوت كلى مخالفت مذهب بود .
قصيده :
خراسان سينه روى زمين از بهر آن آمد * كه جان آمد درو يعنى عبيد اللّه خان آمد
سمند تند زرين نعل او خورشيد را ماند * كه از مشرق به مغرب رفت و يك شب در ميان آمد
هامش
( 1 ) - ن : « لمولانا هلالى فى جوابه » ندارد
( 2 ) - ن : به مجلس بخش بدن وى حكم قوى كرده
( 3 ) - م : براى بسيارى . ن : آزار بسيار آن نادر روزگار
( 4 ) - ب : آزارى
( 5 ) - ن : شاعر
( 6 ) - ن : مقطع