رسانيده متوجه اردوى خود گشت و « 1 » چون جلادت و دليرى چنين ضميمهء دلاورى غازيان شجاعت - آئين گشت ، و معلوم مخالفان شد كه فتح دار السلطنهء هرات كار ايشان نيست ، آخر روز ديگر از ظاهر هرات كوچ كرده به جانب ماوراء النهر نهضت نمودند « 2 » و محصوران هرات از اندوه محاصره نجات يافتند ، بعد از اقدام به مراسم شكر اين نعمت عظمى از تنگناى عسرت « 3 » بيرون آمده در فضاى عشرت بر بساط استراحت آسودند .
سابقا مذكور شد كه شاه جم جاه فسخ عزيمت خراسان نمودند . ديو سلطان كه ركن نخستين اين دودمان بود ، به واسطهء سوءظنى كه از امراى « 4 » استاجلو داشت ، به بهانهء رفع تطاول « 5 » ايشان ، از درگاه پادشاه عالمپناه جدا شده به ييلاق لار رفت و در آنجا به اعاظم امرا مئلجوهه « 6 » سلطان تكلو حاكم كلهر و على سلطان ذو القدر و قراجه سلطان تكاو تيولدار « 7 » همدان و ساير امراى عظام كتابات نوشته مضمون آنكه با خيل و سپاه به امر شاه دين پناه مقررست كه بر سر ازبكان به خراسان رويم ، بايد كه آن برادران طريق اتحاد و يگانگى منظور داشته عساكر خود را مجتمع « 8 » ساخته در ييلاق لار به اردوى ظفر شعار ملحق گردند « 9 » . ملازمان را جهت ايصال كتابات [ 113 ] روانه گردانيده خود در تابستان در ييلاق مذكور بسر برد « 10 » . حكام مازندران و رستمدار و هزار جريب تحفهء بسيار جهت آن مير نامدار فرستادند و امراى مذكور در ييلاق مزبور به اردوى « 11 » وى ملحق گشته ، ديو سلطان لوازم ضيافت و مهماندارى به جاى آورد و احكام به مهر مهرآثار همراه داشت ، در هر محلى از محال عراق كه قورخانه بود « 12 » نوشته آنها را حاضر گردانيد « 13 » و به امرا تقسيم فرمود و به انعام و احسان ايشان را فريفته مجموع اطاعت او نمودند .
درين اثنا با امرا در ميان نهاد « 14 » كه شاه جم جاه در مقام رعايت « 15 » و تربيت من بود ، كپك سلطان فساد نموده نگذاشت بنابر آن از اردوى همايون بيرون آمدم . اميد ميدارم كه شما از صميم قلب كمر موافقت بر ميان بنديد تا منصب وكالت را از وى انتزاع نمائيم . امرا بالتمام با او موافقت نموده به جانب تبريز جلوريز در حركت آمدند . كپك سلطان بنا بر سلامت نفس و ملاحظهء صيانت دولت ، به مقربان خود مشاوره نمود . قارنجه سلطان گفت كه ديو سلطان حق ناشناس و بىوفاست . با وجود انواع مراحم بىدريغ شاهانه دربارهء او « 16 » ، آخر طريق كفران نعمت پيش گرفت « 17 » . صلاح در آنست كه توكل كل بر كرم « 18 » خداوند ملك بخش كرده ، از غلبگى و جمعيت
هامش
( 1 ) - ب ، ن : و چون اين جلادت
( 2 ) - م : نمود
( 3 ) - ب ، م : عرب ، ن : قرب
( 4 ) - ن : مردم
( 5 ) - ب ، م ، ن : اين جماعت
( 6 ) - م : چوبه . ن : جوهر
( 7 ) - ن : تيول داران
( 8 ) - ب : مجمع
( 9 ) - ن : گرديد
( 10 ) - ن : بر دو
( 11 ) - ن : اردوى همايون
( 12 ) - ن : « پود » ندارد
( 13 ) - م : گردانيدند . ن : گردانيده درين اثنا
( 14 ) - م ، ن : نهادند
( 15 ) - ن : رعايت بوده
( 16 ) - ب ، م : او و آخر
( 17 ) - ن : گرفتند
( 18 ) - م ، ن : « كرم » ندارد