اهل خانواده الحمد للّه همه سلامت هستند و بدعاگوئى مشغول . نميدانم كى قسمت شده كه باز بسلامتى ملاقاتى حاصل شود . جانها بلب آمده ، زندگى تلخ شده ، هيچكس تكليف خود را نميداند برادر ، برادر را نمىشناسد . كاغذى جناب حاج سيد نصر اللّه به بنده نوشتهاند و چند فقره خواهش مختصر كردهاند كه سابقا هم اشاره شده بود ، كاغذ رالفا فرستادم چون انجام دو فقرهء آن راجع بپاريس است ، اگر تا ورود اين كاغذ از آنجا حركت كرده باشيد ممكن است بتوسط ديگران انجام شود كه ميل ايشان حاصل شده باشد . خانمخانمها خيلى منتظر عكس نصر اللّه خان است ، حق هم دارد . براى امروز بس است ، انشاء اللّه در كاغذ ديگر قدرى هم از خواهشهاى خودم خواهم نوشت . باقى ، ايام فراق كوتاه باد ، موسيو و مادام اشتوله را سلام ميرسانم . العبد ، مخبر الملك . »
در زمستان قصد پاريس كردم . براى امتحان از رحيم آقا هزار مارك خواستم ، هفتصد فرستاد در پاريس عدهاى ايرانى موافق و مخالف جمعند ، دكتر جليل مرا جاسوس مخصوص محمد عليشاه معرفى مىكند ، سمت خودش را ظن به من ميبرد ، كافر همه را به كيش خود پندارد ، در نحو خوانده بودم
مهما تكن عدا مرء من خليقه * و ان خالها تخفى على الناس تعلم
شاخص ميان ايرانيان ، عليقلى خان سردار اسعد است . گاهى به منزل او ميروم ، سردمى است غالب اشخاص سر سفرهء او حاضر ميشوند . عصرها به كافه دولاپه ، جنب اپرا مىرود و باز جمعى دور او را گرفتهاند . منزل من قابل آمدن كسى نيست ، از هتلهاى خيلى متوسط است ، اگر نخواهم بگويم پست . غالبا بيرون ميرفتم كه اگر كسى بيايد ، منزل نباشم .
در تهران مراوده با سردار نداشتم ، در پاريس رفيق شديم . تا آنجا كه روزى به من گفت مى - خواهم با شما شورى بكنم ، موقع بدست نمىآمد . تا روزى خلوت اتفاق افتاد ، گفت ، ميخواهم به لندن بروم با سرهاردينگ دوستى دارم ، بگويم مردم شمال ايران بروس و مردم جنوب بانگليس متوجه بودند ( و هستند ) ما همانيم كه بوديم ، در اين تغييرات نظر شما چيست ؟ فهيم الدوله اخوىزاده حضور داشت ، گفتم حدوسطى هم دارد ، آن را هم بپرسيد و آن راجع بقسمى است كه امروز متوجه به خود ايرانند ، معلوم باشد در عينحال تكليف دوستى با آن حدوسط چيست .
هاردينگ گفته بود دوستى آن جماعت با دوستى ما تباينى ندارد . سياست ، سياست ظل السلطان در پاريس است ، هرروز كه خبر پيشرفت ستار خان مىرسد ، مشروطهطلب است هرروز كه عين الدوله پيشرفتى مىكند ، سلام مىنشيند . همه خانهزادند ، تقىزاده بپاريس آمد ، در كافه دولاپه اطاق مخصوص بخرج سردار اسعد اجارهء روزانه شد . جرگه ميشد كه چه بايد كرد ناصر الملك را هم كه در پاريس بود دعوت كردند ، نيامد ، دو سه جلسه نشستيم ، مطلبى نداشتيم ، تقىزاده به طرف تبريز رفت .
از ما و منى و چند و چونى * حاصل نشود مگر زبونى
اخبار نهضت رشت و اصفهان مىرسد ، روزى به سردار اسعد گفتم ، من هم با شما صحبتى دارم .
خلوت ميسر نميشد ، تا روزى در موقع حركت به كافه دولاپه معتمد خاقان و غيره ( امير مجاهد و مرتضى قليخان ) را گفت ؛ اتومبيل ديگر بگيرند ، من و او تنها در يك اتومبيل نشستيم به شوفر گفتم ، آهستهتر بران ، به سردار گفتم موقع نشستن در پاريس نيست ، برويد اصفهان و اين نهضت را اداره كنيد .
گفت از كجا نتيجه بدست بيايد ، گفتم تاريخ خوب ميدانيد همهء اشخاص بزرگ نمىدانستند آخر كار چه مىشود ، اقدام كردند ، آنان كه نتيجه گرفتند مشهور شدند ، اگر كار پيشرفت نكرد برميگرديد ، پاريس جائى نميرود ، باز هم راحت خواهيد بود ، اما اگر پيشرفت كرد ، سردار ديگرى خواهيد بود . گفت رفيق نداريم ، ديدى ناصر الملك را دعوت كرديم و نيامد ؟ گفتم كار را يكنفر مىكند ، شما برويد اصفهان و قوت باشيد ، من ميروم تهران و صحبت ميكنم . در اين ضمن رسيديم به كافه دولاپه ، رفقا جمع شدند . مصطفى قلى خان اخوىزاده بنا شد برود تحقيق كند ، كشتى از مارسى براى محمرهكى حركت مىكند ، من هم تلگرافى به صنيع الدوله نوشتم كه اجازهء مرا بخواهد ، بتهران بروم . جواب تلگراف كردند « با پست 23 فوريه » سردار اسعد حركت كرد ، جواب صنيع الدوله رسيد .