تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 179

مساهمون:

ص١٧٩
منزل اشتوله برگذار ميشد ، دو دختر دارد ، بسن 14 و 16 مدرسه ميروند ، بعدازظهرها كه در منزلند صحبت ما گرم است ، مثل اين است كه در منزل خودم باشم . سى سال است كه با خانوادهء ديتريثى آشنائى دارم و دخترش با من سمت خواهرى دارد . بتهران نوشتم ، بلكه اخوى مخبر الدوله كه در اين گيرودار دستش بعرب و عجم بند است هزار تومان حقوق مرا بدهد ، به حساب تلگرافخانه بياورد ، جواب نرسيد . روزى يك مارك بيشتر نداشتم و دختر ديتريثى قريب دوهزار تومان از بابت مخارج پسرهاى صنيع الدوله طلبكار است ، از از طرف ديگر خبر تاخت‌وتاز خانهء ظهير الدوله و حبس و بندها را شنيده‌اند ، احتشام السلطنه هم چو انداخته است كه بعضى ارامنه مأمورند او را بكشند ، عزت اللّه خان كه بسفارت رفته است ، احوالاتى بپرسد ، ندبه‌ها كرده است . كنراد برادر همشيره هم نصيحت مىكند كه چه صرف اينها ميكنى ؟ چه اعتبار دارد ؟ حق هم دارد ، رموزات همه نامساعد در نامساعد است . در اين اثنا ، رحيم آقاى قزوينى ارمنىئى را ميفرستد به منزل آشنايان ، وقت ميخواهد مرا ملاقات كند ، نشانى منزل شب مرا به او ميدهند ، حالا صبح بلند است ، دخترهاى اشتوله سراسيمه به منزل من آمدند ، گفتند مادرمان ما را فرستاد و عذر خواست از اينكه نشانى منزل شما را داد چه‌شد ؟ گفتم شخصى آمد وقت ملاقات خواست ، گفتم فردا عصر بيايد ، همانجا رفتند ، اين اندازه خاطرها در برلن هم پريشان بود . روز ديگر طرف عصر رحيم آقا آمد ، قصدش اجازهء من نسبت به ساختن ريسمان‌ريسى تبريز بود كه امتيازش با ما است ( در همهء ايران ) و گفت از صنيع الدوله اجازه دارم ، گفتم كافى است ، در وقت رفتن تمجمجى ميكرد ، گفتم چيست ؟ گفت غربت است ، دست به تهران نمىرسد ، اگر ضرورتى پيش بيايد ، من اينجا دستم باز است . گفتم فعلا حاجتى نيست ، رفت و در اين وقت من يك مارك بيشتر نداشتم . مادام اشتوله انديشناك وارد اطاق شد كه چه‌بود ؟ گفتم ، گفت مبادا از او چيزى بخواهى ، من خودم حاضرم ، حقيقت زنى است بصفات مادرش ، حسن اخلاق آنها فراموش‌شدنى نيست . هر هفته دست در جيب من ميكرد ، كيف مرا بيرون ميآورد ، مقدارى پول طلا در آن ميگذارد ، مخبر الدوله به من جواب نداد و اين زن اين قسم مهربانى ميكرد . خوش گفت سعدى كه
« دوستان وفادار بهتر از خويشند . »

رقعهء مخبر الملك 14 محرم 1327 برابر 6 فوريه 1909

« قربانت شوم ، پس از دو كاغذى كه در ابتداى ورود بپاريس از شما رسيد ، يكى بلا واسطه و ديگرى بواسطه ، ديگر مدتى بود به زيارت مكتوبات نائل نگشته بوديم تا در هفتهء گذشته كارت پستالى رسيد كه حاكى از گردش روزگار و بهبودى استقبال بود و قدرى هم بىملاحظه مرقوم رفته بود « 1 » . معلوم است ، انسان هرچه هم مسبوق باوضاع اين مملكت باشد ، وقتى كه در پاريس نشسته باشد ، از ناامنى وطن غفلت مىكند . اما واقع اين است كه اوضاع عجيبى است و به تصور در نميآيد . هشت ماه است ، يك شب راحت نخوابيده‌ايم ، يعنى تمام مملكت در عذاب است ، براى اينكه يكنفر وزير مختار روس و يك شارژ دافر انگليس اينطور مصلحت ديدند ، اگر تصويب آنها نبود ، دولت جرأت اينكه مجلس را بتوپ ببندد نداشت ، چه اتفاق افتاده بود ، مملكت رو بانتظام گذارده بود ، مجلس تازه ميخواست كارى از پيش ببرد ، واضحتر عرض كنم ، آذربايجان را آنطور كه خودتان بهتر ميدانيد ، با كمك مجلس آرام كرده بوديد ، فارس هم بواسطهء ظل السلطان آرام گرفته بود ، از جاى ديگرى هم صدائى استماع نميشد ، وزير ماليه كه صنيع الدولهء بيچاره باشد . دو سه لايحه بمجلس داده بود كه طرف توجه واقع شده بود و دولتين ديدند جواب حسابى ندارند ، مجلس را بتوپ بستند ، بدست يك عده مردم نادان خودپسند ، اين بيچاره‌ها هم بواسطهء جزئى مساعدتى كه از طرف همسايه‌ها ديدند ، باندازه‌اى تند رفتند كه هم آن مساعدت از آنها سلب شد و هم روى بازگشتن ندارند . از طرفى
هامش
( 1 ) - موقعى است كه من سردار اسعد را محرك شدم باصفهان برود .