تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و خطرات ( فارسى ) — صفحة 178

مساهمون:

ص١٧٨
كرد و به من داد . گويا دنيا را به من دادند ، چون مرغى كه آزاد شود به ترن پرواز كردم . باز نگرانم ، سه زنگ معمول زده شد ، بالاخره سوت هم كشيده شد ، كانه صفير مرغ بهشتى است ، ترن به جنبش آمد ، نفسى بآسايش كشيدم . در سرحد و پدولوچيسك ، لباس ، زبان و عادات عوض شد . به حمد اللّه از خاك روسيه خارج شدم .

ورود بوينه

صبح ديگر در وينه از دريچهء هتل گرمانيا بجريان شعبهء دانوب نگاه ميكنم و بخاطر ميآورم :
بر لب جوى نشين و گذر عمر ببين * اين اشارت ز جهان گذران ما را بس
كارت پستى در وصف حال خود از آن منظره به مخبر الملك نوشتم ، وينه است ، عجب شهرى است ، رود دانوب است ، عجب منظرى است ، مردم ميآيند و ميروند ، عجب مردمى ، به حال خودم فكر ميكنم عجب حالى ، ياد تبريز ميكنم ، عجب قيل و قالى ، به امنيت رسيدم ، عجب مجالى ، فكر تهران ميكنم ، چه سخت خيالى .

جواب مخبر الملك

« قربانت شوم ، تهران است ، چه بدجائى است ، بعد از ظهر است ، چه گرم است ، هركس در گوشه‌اى خزيده و خواب است . مخلص هم پناهنده باطاق شام‌خورى شده و مشغول صحبت با شما هستم . زحمتى كه از گرفتارى شما در تبريز بما وارد آمد ، از گرفتاريهاى تهران وارد نيامد . چرا كه اينجا هرچه بود ، ميديديم و خبر داشتيم ، اما در تبريز نميدانستيم چه‌خبر است و چه خواهد شد ، بعد از عبور از سرحد هم بواسطهء نرسيدن خبر تلگرافى چند روزى بانتظار گذشت تا كارت پستال‌هاى روستف و پدولوچيسك باهم رسيد و آسايش حاصل گرديد . گويا كارت‌پستال رستف را در پستخانه نگاه داشته بودند و به نظر مقامات عاليه هم رسانده‌اند ، باز كردن كاغذها هم از هركس در هرجا در كمال دقت برقرار است . چنانچه ديروز كاغذى از نصر اللّه خان رسيده بود و در كمال بىشرمى سرباز رساندند ، باز هم خوب است كه ميرسانند . اگر ندهند كى مؤاخذه خواهد كرد ، پاكتى هم از وينه رسيد و روحى تازه در اجسام افسرده دميد . صورتى در زير داشت ، آنچه در ظاهر بود امان از دول متمدنه ، امان از تربيت وسيو - يليزاسيون ، خودپرستى و خودخواهى اروپا را گرفته ، جاى شكايت هم نيست «
هر كسى آن درود عاقبت كار كه كشت
» امروز براى نوشتن جوابهاى شما حاضر نبودم ، چرا كه مقدمات آنها موجود نيست و انشاء اللّه تا آخر هفته عريضهء ديگر در جواب مطالب عرض خواهد شد امروز اين كاغذ را فقط براى اين نوشتم كه بدانيد تعليقهء شما رسيده است و اتفاقا باز هم نشده بود . دوستان و متعلقان هم از بزرگ و كوچك ، الحمد للّه همگى سلامت هستند و دعاگوى آن وجود محترمند . احتمال هم ميرود اگر پولى پيدا بشود ، جناب صنيع الدوله و بنده هم خدمت شما برسيم و جوابها را شفاها عرض كنم . انشاء اللّه تعالى . همينقدر عرض ميكنم كه كار پول خيلى سخت است و تنگدستى عمومى حاصل و به اين جهت قيمت اجناس هم خيلى تنزل دارد و باينواسطه نه مستأجر اجاره ميدهد ، نه حاصل ملك فايده ، خداوند عاقبت امور را خير كند . مادام و موسيو اشتله را از قول ما سلام برسانيد ، شاهزاده جلال - الممالك ، عبد اللّه خان پسر مرحوم منشىباشى و فضل اللّه تهرانند ولى محمد كالسكه‌چى گويا قزوين مانده است . هاشم هم آمده است ولى من او را نديده‌ام ، لزومى هم نداشته است . از آقايان طلاب احوال پرس هستم ، به آنها نصيحت بفرمائيد كه تا ممكن است تحصيل كنند و وقت خودشان را بيمصرف نگذرانند ، خط و سواد فارسى كه ندارند ، اقلا علوم آنجا را تكميل كنند . بتاريخ 10 رجب مطابق 18 اوت 1908 » از وينه به برلن رفتم ، از آشنايان والتر پسر دوم ديتريثى وفات كرده است ، خواهرش در برلن است ، امان اللّه خان و عزت اللّه خان ، پسران صنيع الدوله در برلن هستند . امان اللّه را در نوشاتل به پانسيونى سپرده‌اند ، درس ميخواند . عزت در شارلتن بورك و در منزل اشتوله منزل دارد . چند روزى در منزل اشتوله بسر رفت ، چون جا تنگ بود در خارج اطاقى گرفتم . باز روزها در