تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
صبح شنبه يازدهم ، سه ساعت و بيست دقيقه از روز گذشته رسيديم به لنگرگاه جاسك . معلوم شد كه باليوز هم سه روز قبل از ما وارد جاسك شده است . در ورود ما ، پياده شده رفته بود تلگرافخانه ؛ فورا مراجعت كرد . با استيملنج ، ميرزا ابو القاسم منشى عربى خود را كه كنگانى الاصل است فرستاد به احوالپرسى من . اظهار كردم كه ، از ديشب تب عارضم شده است و به احتياط آن‌كه مبادا كسالتم شديد شود ، امروز مىخواهم پياده شوم . ميرزا ابو القاسم منشى رفت . مجددا پيغام آورد كه ، خواهش دارم امروز شما را ملاقات كنم . شايد فردا ميل بيايد و نوشتجات مرا بدهد و من ديگر نتوانم توقف كنم . احمد خان سرتيپ را فرستادم به احوالپرسى . ضمنا خواهش كردم كه ملاقات را به فردا بگذارد . قبول نكرده بود . نيم ساعت بعد از مراجعت احمد خان ، با نايب اول خودش با لباس رسمى سوار استيملنج شدند آمدند . وقتىكه از جهاز خودشان پياده شدند ، براى آن‌كه مرا ملتفت نمايند كه انتظار توپ احترام داريم ، از جهاز خودشان سيزده توپ احترام براى او زدند . وقتىكه آمد وارد جهاز شد ، از موج و تلاطم دريا شكايت كرد كه ، با اين حالت كسالت ، امروز نمىتوانيد پياده شويد . من دكتر بروك را بعد از مراجعت به عيادت مىفرستم . قدرى صحبت داشت و رفت . وقتىكه از جهاز پرس‌پليس به استيملنج نشست ، من هم گفتم سيزده تير توپ احترام زدند . از بسكه توپچىهاى ما بىسررشته بودند ، انگشت يكى را آتشخانهء توپ برد . به محض رسيدن به جهاز خودشان ، دكتر بروك را باز با استيملنج فرستاده بود براى عيادت . مرا ديد و رفت . توپچى را هم ديد . باليوز قدغن كرده بود استيملنج را براى سوارى من ، كه بروم به ساحل ؛ گذاشت و رفت . اسباب جراحى خود را با جاليبوت آورد . انگشت توپچى را بريد و بست و دستورالعمل چهار پنج روزه داد و رفت . من به باليوز پيغام كردم كه ، لباس رسمى همراه ندارم ؛ اسباب گله نشود . جواب داده بود ، همين‌قدر كه امروز با حالت كسالت قبول زحمت بازديد كنيد و مادام توقف اينجا با استيملنج من به ساحل برويد ، من ممنون مىشوم . يك ساعت بعد از ظهر با استيملنج آن‌ها حاجى احمد خان و احمد خان سرتيپ را همراه بردم . رفتيم بازديد كرديم . خيلى احترام كرد . نايب را تا سر پله فرستاده بود با كاپيتان . خودش در جلوى سالون ايستاده بود ، باز لباس نيم رسمى پوشيده . رفتيم قهوه و شربت صرف كرديم . برخاستيم آمديم ، از جهاز رالينسون پياده شديم . ميرزا ابو القاسم را همراه فرستاد كه تا كنار بيايد ، آنجا توقف كند با استيملنج تا مراجعت . وقت پياده شدن من ، هفده تير توپ احترام انداختند . با مشقت و زحمت زياد به واسطهء امواج و تلاطم ، به ساحل رسيديم . رفتيم قلعه ، بنائىها را ديدم و دستورالعمل دادم . به قدر يك ساعت و نيم هم نشستيم . در مراجعت به يك زحمت و افتضاحى به استيملنج رسيديم كه نمىتوان تحرير كرد . آمديم پرس‌پليس . ده تومان به عملهء استيملنج و سى تومان به ميرزا ابو القاسم انعام دادم . ميرزا ابو القاسم را عود دادم رفت . صبح آن روز كه يكشنبه بود ، باز دكتر بروك را با استيملنج فرستاده بود براى عيادت من و معالجهء توپچى . ميرزا ابو القاسم هم آمد كه ، باليوز صاحب مىگويد من به ساحل با جاليبوت