صد و پنجاه ذرع شد . سه طرف را ديوارى كشيديم كه با كف زمين بندر و قلعه مساوى بود و ابدا آب نمىگرفت . و با تجار قرار دادم كه حق بيست و چهار ساعت ماندن هر لنگه بارى ، پنجاه دينار كه يك شاهى است باشد . كشتىهاى كوچك كه حمال مال التجاره بودند ، تا پاى ديوار اسكله مىآمدند و بار را با كمال سهولت ، بىآسيب آب دريا ، پر و خالى مىكردند . و نيز علم دولتى پاره و وصالى شدهاى را ديدم كه هر روز جمعه بر سر يك چوب خيزران بسته بودند و به ستون كلاه فرنگى فوقانى عمارت مىپيچيدند ؛ چون دار العلم انگليسها را در بوشهر ديده بودم ، از حاجى محمد حسن نجار ، دود كل كشتى بزرگ كه در بنادر زياد است و از هندوستان و زنگبار مىآورند خواستم ، و به اندازهء آن علم ، مفتولهاى فلزى ساختم . همان نجارهاى كشتىساز جزيرهء قشم ، آمدند و شبيه به علم انگليسها و عثمانىها كه در بوشهر بودند ، علم خوشگل و خوش وضع مرتفعى در وسط اسكله بر سر پا كردند . و از مفتولها به طرز طنابهاى كشتى دودى ، طناب تابيدند و رنگ روغنى براى حفظ از زنگ و رطوبت ، به همان قسم كه فرنگىها مىزنند ، زدند . و با پست به اصفهان نوشتم دوازده تخته پردهء شير و خورشيد بزرگ و كوچك قلمكار ساخته و بعد از سه ماه رساندند . بعد افتادم به فكر توپ دولتى .
وضع توپ دولتى كه صبح و شام در بندر بايد انداخته شود و در ورود جهازات دولتى بايد جواب سلام بگويد ، اين بود كه يك لوله توپ شش پوند در كنار دريا روى خاك افتاده بود ، بىقنداق و چرخ . كمر آن لوله را از صدجا با ريسمانهاى علفى و ميخهاى بزرگ ، در خاك مهار كرده بودند . يك غلام شاهى مسمى به « ملاشنبه » كه مؤذن عمارت بود ، صبح و عصر ده سير باروت در ميان دامن خود مىريخت و قدرى هم از بازار و كوچه و فضاى گمرك ، پشم و جوال كهنه كه اعراب « گونى » مىگويند جمع مىكرد ؛ يك چوب را هم كه عوض سمبه ، سرش تخته ميخ زده بود ، مىآورد . لولهء توپ را پر مىكرد و از سوراخ چاشنىدان كه محاذى خاك بود ، خط باروتى تا فاصلهء سه قدم مىكشيد . آنجا يك چوب خيزران بلندى داشت كه سر او را به شكل انبر شكافته بود ، آتش در آن شكاف چوب مىگذاشت و به روى خط باروتى مىرساند و متصل به سوراخ توپ مىشد و توپ صدائى كه معلوم است چه حالت دارد مىكرد . چون تكميل و تصحيح اين عمل از قوهء خودم خارج بود ، تفصيل آنچه را كرده بودم از اسكله و علم ، به عرض رساندم . ولى براى توپ استمداد از دولت كردم ؛ به اين معنى كه ، من قنداق و چرخ ساختم براى يك لوله . اينها كه از زمان نادرشاه و بعد از آن در اين بندر مانده است ، همه اين حالت را دارند . جاى توپ و جاى قورخانه لازم دارد و براى من بدنامى دارد دخالت كنم . مقرر شود مأمورى بيايد توپهاى ديگر را قنداق و چرخ كرده و جائى براى آنها بسازد كه توپخانه و قورخانه باشد . ولى تلگرافا دو نفر توپچى از توپچىهاى طايفهء لولويردى كه به هواى عباسى سازگارى كنند ، بفرستند كه اين عرابهء موجود را به كار شليك صبح و شام و سلام جهازات بيندازند . تا من در بنادر بودم ، توپچى رسيد . ولى مأمور را نوشتند كه ، ظل السلطان خواهد فرستاد كه توپخانه و قورخانه در كل فارس بسازد و بندرعباسى را خواهد ساخت . فايدهء اسكله را هم قرار دادم سالى سه
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 329
مساهمون: حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
ص٣٢٩