كه وارد يوزباشى چاى شدند ، چون تايلآباد يك فرسخ است ، من هم رفتم اردو ؛ در جنب چادر صدر اعظم كه در سرحد ، لقب « اتابكى » داده بودند ، چادر زدم . قدرى بارخانه و يك طاقه شال بسيار اعلى براى او فرستادم . خودم در چادر او بودم كه وارد شدند .
عين الدوله را هم از تهران خواسته بودند ؛ وارد شد . ظفر السلطنه هم از حكومت همدان آمده بود و عز الدوله هم از خمسه . ناهار را در چادر اتابك خورديم . مؤيد الدوله هم كه به لندن براى تعزيهء ملكه رفته بود ، در ركاب مراجعت كرده بود و در چادر اتابك منزل داشت . اتابك هم از مخالفت ملاها و بعضى از رجال ، افسرده بود . حكيم الملك هم با اتابك بر هم زده بود . ولى اتابك به جهت آنكه در اين سفر ، كار تعرفهء جديد را با دولت روس صورت داده و مقاولهء منحوسه را محكم كرده بود ، در باطن از طرف شاه مطمئن بود . و حال آنكه ، شاه از خود رأى و شعورى نداشت . صبح آن روز بنا بود با اتابك برويم حضور . چون اتابك تا دو ساعت از روز رفته مىخوابيد ، يك وقت خبر شد كه شاه رفته است . عين الدوله هم همان شب مراجعت به تهران كرد . من در يوزباشى چاى ، به توسط ميرزا حسين نطنزى نوكرم كه آنوقت ناظرم بود ، يك طاقه شال محرمانه براى حكيم الملك فرستادم . بارى ، صبح نتوانستم به شاه برسم و از اتابك اذن گرفتم و شب رفتم به قريهء رامشان كه ملكى سعد الملك است . صبح از آنجا تا اردو كه در پيچك و يك فرسخ راه بود ، سوار شدم رفتم . با اتابك به پاى كالسكه رفتيم ؛ شاه احوالپرسى كرد و شرح مبسوطى در تمجيد اتابك نطق فرمود كه ، نمىدانى در اين سفر چه خدمت بزرگى كرده است . اينقدر بىشعور است كه مطلب تعرفهء به اين خطرناكى را اگر قدرى من پاپى شده بودم ، بروز مىداد . بعد گفت ، اتابك ! نظام السلطنه چه خواهد كرد ؟ عرض كرد ، همراه اردو مىآيد . آمديم قزوين . از قضا ، عبد الله خان سردار اكرم كه از فرنگ مراجعت كرده بود ، در قزوين رسيد ؛ چون دخترش زن سعد الملك بود ، من دو روز ماندم تا او را روانهء همدان كنم و از عقب اردو به تهران بيايم . ديگر فرصت ديدن حكيم - الملك نشد . فقط در بين سوار شدن شاه و راه افتادن فخر الملك ، همينقدر به من گفت كه ، اذن مراجعت وزير همايون از كاشان مرحمت شده است و كار آن مرد هم انشاء الله تمام است . ديگر خبر نداشت كه عين الدوله در يوزباشى چاى رسيده است و ترتيبات آنها را بر هم زده است و رونقى در كار صدر اعظم حاصل شده است .
روابط درباريان با حسين قلى خان
بارى ، من سه روز بعد از رفتن شاه ، از قزوين بيرون آمدم . سردار ، دو شب بعد از حركت من ، مانده بود در قزوين و مجير السلطنه هم مشغول پذيرائى او بود . من منزل اول آمدم مهمانخانهء قشلاق و از آنجا به ينگى امام و از آنجا به مهمانخانهء كلاك كه متعلق به ميرزا ابو القاسم خان طبيب باشى ملقب به سلطان الحكما بود . از كلاك به شهر آمدم . بعد از ورود شهر ، فرداى آن روز رفتم خدمت صدر اعظم . ديگر صدر اعظم مرا دعوت به رفتن حضور شاه نكرد . من هم از منزل خودم ، به جائى آمد و شد نمىكردم .