فرمانفرما و درباريان
امين الدوله كه استقلالى در صدارت بهم رساند ، شاه در نياوران بود كه به دستيارى امير بهادر و حاجب الدوله ، فرمانفرما را از وزارت جنگ معزول كردند . زيرا كه فرمانفرما به استظهار حكيم الملك و بصير السلطنه كه خان خان اسم داشت و پارهاى عملهء خلوت و وكيل الملك كه شوهر همشيرهء او بود ، خود را از امير بهادر مستغنى مىدانست .
امير بهادر در نظر شاه جلوه داد كه ، فرمانفرما خيال دارد تو را از سلطنت خلع كند و ناصر الدين ميرزا پسرت را كه همشيرهزادهء او و در سن دو سالگى است ، اسم سلطنت بگذارد . قرآنى برد و اين مطلب را به قسم قرآن ، به شاه ذهنى كرد . فرمانفرما هم گاهى در طى صحبت مىگفت كه ، ايران از وزير كافى عاقل ، منظم نمىشود ؛ پادشاه كافى عاقل لازم دارد . پارهاى اشخاص هم تصديق امير بهادر را كردند . حتى امير بهادر در حضور شاه ، رولورى از بغل بيرون آورد و به فرمانفرما گفت كه ، آن خيال خامى كه كردهاى ، انشاء الله حاصل نمىشود و با اين ششلول تو را خواهم كشت . حكيم الملك و خان خان كه مطلب را مطلع شدند ، به كلى از فرمانفرما كناره گرفتند : خودش ماند و كاشىها و على قلى خان بختيارى . به هرحال عزل شد . اول بنا بود قشون را دو قسمت كنند ، نصفى محمد باقر خان سردار كل و نصف وجيه الله ميرزا امير خان سردار . محمد باقر خان تمكين نكرد . كار به وجيه الله ميرزا قرار گرفت . مشير الدوله هم كه از دوستان حقيقى فرمانفرما بود ، بعد از عزل و رفتن صدر اعظم به قم ، نير الدوله را به اصرار فرمانفرما حاكم تهران كرده بود . بعد از اينكه فرمانفرما از كار قشون خلع شد ، چون امين الدوله ابو القاسم خان همدانى عاشقلو ناصر الملك را با خود هم خيال و مايل به قواعد فرنگ مىدانست ، او را وزير ماليه كرد . نظام الملك را با وجود قرابت نسبى ، چون مرد طماع خودپسندى بود و ابدا در كار دفتر معتقد به صحت نبود و از امين الدوله حرف شنوى نداشت ، معزول از وزارت ماليه و بعد از چند روزى ، به حكومت تهران منصوب نمود . تقريبا سه ماه طول نكشيد كه به واسطهء حركات زشت و قطع دست امير خان شاهزاده نوادهء بهرام ميرزا ، شاهزادگان بعد از مراجعت صدر اعظم از قم ، اجماع كردند و از حكومت تهران معزول شد .
به هرحال حكومت فارس يك سال با فرمانفرما بود كه صدر اعظم از قم آمد . ميرزا اسد الله خان هم قبل از ورود او وزير عدليه شده بود . فرمانفرما از وحشت خيانت هائى كه به صدر اعظم كرده بود ، هرقدر اصرار كرديم كه پنجاه هزار تومان پيشكش فارس را بدهد و بماند و صدر اعظم هم قلبا راضى بود و شاه و رجال دولت هم به احتياط آنكه مرد مفسدى است و در تهران آسوده نخواهد ماند ، اصرار در بودن فارس او كردند ، قوهء واهمه نگذاشت ؛ مرخصى عتبات گرفت و از آن طرف رفت .