تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
مطالبه كردند . اضطرارا به بيگلربيگى گيلان كه مباشر آن وجه و در آن موقع وزير گمرك بود ، نوشتم . صريحا نوشت ، مسئوليت اين پول با من است و مطابق اين فرد جمع و خرج كرده‌ام به توسط عين الدوله . با رسيدن اين كاغذ و فرد ، گريبان من از مطالبهء بى جا خلاص شد . در اين بين ، ناصر السلطنه پسر نظام العلما كه از محارم خاص گرمابه و گلستان اعليحضرت بود ، عارض شد كه ، من از نظام السلطنه بيست هزار تومان طلب دارم . توضيح اين مسئله آنست كه ، وقتىكه مرا به آذربايجان فرستادند ، به تفصيلى كه در ذيل راپرت سنهء 1317 نوشته‌ام ، به ملاحظهء قحط و غلاى آذربايجان ، قرار دادند كه دو هزار خروار از جنس ديوانى خمسه و يك هزار خروار از جنس ديوانى گروسى و دو هزار خروار از جنس خالصهء آذربايجان به من كمك كنند و من به قانون معمولهء سابق ، ضرر خبازخانهء تبريز را به دولت وارد نياورم . جنس خمسه را در خروارى پنج تومان و گروسى را در خروارى چهار تومان و جنس آذربايجان را در خروارى شش تومان من قيمت بدهم . كرايه هم بر عهدهء خودم كه از اين دو ولايت و از املاك خالصهء استيجارى ناصر السلطنه ، حمل به شهر كنم . من هم گرفتم و حمل كردم و خروارى چهارده تومان به خباز دادم كه خباز هم در خروارى دوازده تومان بفروشد . بعد از سال كه حساب خالصجات تهران ناصر السلطنه مفروغ شد ، چهارصد خروار فاضل آورد . مدعى شد كه ، دولت از من در تبريز دو هزار خروار طلب نداشته است ، چهارصد خروار زيادى حواله كرده است . بايد نظام السلطنه بيست هزار تومان تفاوت تسعير آن را كه از قرار خروارى شش تومان داده است ، بدهد . دستخطى هم به اين مضمون صادر كرده بود كه ، ما نفهميديم آن معاملهء دو هزار خروار را كرديم ؛ البته بايد نظام السلطنه تفاوت را بدون سئوال و جواب بدهد . سعيد خان مشير السلطان پيشخدمت را كه در لرستان به او محبت‌ها كرده بودم ، محصل كرده بودند كه بيايد در منزل من بنشيند و بيست هزار تومان را نقد بگيرد . اين معاندين قسمى به پادشاه ساده‌لوح خاطرنشان كرده بودند كه ، نظام السلطنه از آذربايجان يك كرور پول نقد امپريال آورده است . سعيد خان مقارن غروب وارد منزل شهر من شد ، دستخط را نشان داد . من ابدا اظهار اكراه نكردم . گفتم ، شما صبح بيائيد كه ارباب جمشيد يا تاجر ديگرى را بياورم و قرض گرفته ، شما را روانه كنم . او رفت . فرستادم سالار معظم را آوردند و مشورت كرديم . ديدم اين رشته به واسطهء اين عقيدهء راسخه در دماغ شاه ، سر دراز دارد . به كلام الله استخاره كردم كه بروم قيطريه خانهء صدر اعظم و از او استمداد كنم . استخاره مساعدت كرد . قرار دادم سالار هم بعد از طلوع فجر حاضر شد و بىخبر از نوكرها و عيال ، سوار شديم و سپرديم كه جزئى تدارك منزلى بياورند قلهك كه نزديك قيطريه است ، در باغچهء ارباب جمشيد . ما كه وارد قيطريه شديم ، صدر اعظم اندرون بود ؛ بيرون آمد و جلوس كرد . در اين بين ، حاجى آصف الدوله هم آمد . معلوم شد از او هم پنجاه هزار تومان از بابت وجهى كه در حكومت تهران از خزانه براى خبازخانه گرفته است ، مطالبه مىكنند . صدر اعظم رفت به نياوران .