تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
مادرى او كه پسر حبيب الله خان كاشى و از پيشخدمت‌هاى بسيار معتبر و طرف ميل مفرط شاه بود و لقبش ناصر خاقان بود ، بردند به كاشان . شيخ عبد العلى را هم گرفتند ، بردند از كرمانشاهان روانهء عتبات كردند . ميرزا حسن معلم رشديه هم كه به هواخواهى امين الدوله شريك بود ، در منزل جناب آقا شيخ هادى متحصن شد . مجد الملك برادر امين الدوله را هم حكم كردند برود لشت نشا خدمت امين الدوله . با وجودى كه اعتقاد خود صدر اعظم اين بود كه من هم با آن‌ها معيت دارم و بعضى هم تصديق داشتند ، معهذا چون از نوشتجاتى كه از منزل و كيف موقر السلطنه بروز كرد و از تقريرات خود او و رفقايش چيزى معلوم نشد ، محفوظ ماندم . من قلبا از عزل صدر اعظم و عود امين الدوله خوش وقت بودم ؛ ولى اقتضاى سن و شأن خودم را نمىدانستم كه با اين اشخاص همدست و محشور باشم . در اين مرحله هم حضرات مرا محرم نمىدانستند و گمان مىكردند كه من خودم داعيهء اين كار را دارم و راضى به صدارت امين الدوله و حكيم الملك ، هيچ‌يك نمىشوم . پس از انقضاى اين كارها ، شاه به منزل صدر اعظم آمد و در هشتم جمادى الاولى از شميران به شهر آمدند .

حسين قلى خان و مطالبهء طلب

من به خيال مطالبهء هشتاد و سه هزار تومان وجهى كه دولت از بانك و تومانيانس ضمانت كرده بود و از من قهرا گرفته بودند ، بعد از ورود شهر ، در منزل صدر اعظم بستى شدم . در ماه ربيع الثانى ، رضا قلى خان سالار معظم برادرزاده‌ام را حاكم بنادر كرده بودند و او به انتظار مآل كار من ، دفع الوقت مىكرد و از اين طرف هم ، انتظار نتيجهء كار صدر اعظم را داشت . عاقبت در اول رجب از تهران از راه كرمانشاهان رفت و از اجزاء من ، ميرزا على خان كاشى وحيد الملك را چون در اين مدت وفائى به خرج من داده و از من منفك نشده بود ، همراه برد . در آن اوقات ، حاجى محمد كاظم ملك - التجار كه براى خوردن پول تمام اهالى ايران و به ملاحظهء آن‌كه جميع اشخاص متمول معتبر با او همدست باشند ، تشكيل « شركت عمومى » كرده بود ، يكى از وسايل ترويج شركت را در اين دانست كه شهرت بدهد ، ارباب جمشيد ، زردشتى و ورشكسته است . ما هم خانوادگى سيصد هزار تومان در دست او داشتيم . پول من صد هزار تومان بود كه به غرامت خرج دولتى و پيشكارى آذربايجان رفت . دويست ديگر متعلق به سعد الملك و خود سالار معظم بود . مىخواست اين دو فقره وجه را وصول كند ؛ قدرى ملك از قبيل تيمچهء كتابفروشىها و باغچه و خانه را قبول كرد و تتمه را هم نقد گرفت . در اين بين هم از آذربايجان وليعهد سعايت‌ها مىكرد كه اگر بخواهم بنويسم ، از مقصود باز مىمانم ؛ اگر عمر دوام كرد ، متدرجا خواهم نوشت . اجمالا ، از غرهء جمادى الاخر تا پانزدهم شعبان ، من در تمام اوقات در خانهء صدر اعظم بودم و اين نامرد بىبهره از انسانيت ، يك‌دفعه احوالى از من نپرسيد . يك‌بار مشير الدوله را فرستاد