تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 287

مساهمون:

ص٢٨٧
خبازى و نان شهر برنيامد . مردم شورش كردند و دار الحكومه ، سهل است خانهء ملكى او را سنگسار نمودند و خودش فرار كرد . فوج و مستحفظ براى خانه او رفت و به تقويت سپهسالار جانش محفوظ ماند . بعد از مراجعت شاه از فرنگ كه حكيم الملك و همراهان او به مخالفت صدر اعظم سيآت اعمال او را جلوه دادند و شعاع السلطنه هم به طمع حكومت تهران از او شكايت كرد ، در اين بين صدر اعظم به خيال باطل افتاد كه چون حكيم الملك از مخالفت با من دست برنمىدارد و در فرنگ هم خيلى با صدر اعظم به معيت ناصر الملك و علاء الملك و ميرزا رضا خان مؤيد السلطنه حركات عنيف كرده بودند ، علاج را منحصر به آمدن عين الدوله از عربستان و حكومت تهران او دانستند ، كه رقيبى در مقابل حكيم الملك باشد . شاهزاده آمد و حاكم شد و آصف الدوله قهرا معزول . سپهسالار و شاهزاده عين - الدوله و رفقاى آن‌ها ، در تهيهء تلافى براى آصف الدوله بودند .

طلب حسين قلى خان

چون قبل از ورود من ، صدر اعظم اقدام در گذراندن عمل طلب من كرده بود و هشتاد و سه هزار تومان را به پنجاه و پنج هزار تومان صلح كرده و براتى صادر كرده بود ، بعد كه وليعهد مطلع شد ، به تحريك عين الدوله و حكيم الملك و ساير نوكرهاى مسعودى ، شاه را واداشتند كه اين برات را ندهد . يك شب در پارك بوديم ، صدر اعظم را از نياوران به پاى تلفن احضار كردند . او رفت به تلفن ؛ طولى كشيد ، صدر اعظم از خجالت پيغام كرد كه ، من هنوز در مكالمات تلفنى كار دارم . شماها برويد و مشير الدوله بماند . ما آمديم منزل . صبح مشير الدوله رقعه‌اى نوشته بود كه ، من پاره‌اى پيغامات از صدر اعظم دارم . شما زحمت بكشيد اينجا بيائيد و از اينجا چون پارك نزديكتر است ، به اتفاق مىرويم . من هم رفتم . خلوت كرد و گفت ، ديشب در تلفن شاه فرمود كه برات را با دستخطى كه در اين باب به نظام السلطنه داده‌ايم ، بگيريد ؛ دينارى از اين بابت به او نخواهيم داد . صدر اعظم گفت ، من خجالت كشيدم اين مسئله را بگويم . ولى اگر دستخط و برات هردو را ندهيد ، به سختى مطالبه مىكنند و براى من و خودتان هر دو بد است . من ملاحظه كردم بر فرض مضايقه كنم ، يك ورق كاغذ چه حاصل دارد . فرنگستان نيست كه در ديوان عدالت ابراز و مطالبهء حقم را بكنم . گفتم ، برخيزيد برويم . پيشخدمتى فرستادم رفت منزل و آورد به پارك . به صدر اعظم رد كردم و گفتم ، حاصل اين نيم ورق كاغذ باطله و اين دستخط كه نويسنده‌اش ملاحظهء خدمات اين سفر مرا و حفظ احترام و اعتبار خط خودش را ندارد ، چه چيز است ؟ در دولتى كه عدل و قانون نباشد ، فرضا حكم قتل مرا هم بكند ، مانع و عايقى ندارد . آنجا صدر اعظم گفت كه ، وليعهد در پاى تلفن بود با حكيم الملك . صداى هردو را مىشنيدم كه تأكيد مىكردند ، قدغن كنيد امشب بگيرند و تا ندهد از پارك نگذارند برود . من چنان دانستم كه منظور صدر اعظم افساد ميانهء من و اين دو نفر است . در ضمن تسلى داد كه ، حالا شما اصرارى