در منزل پياده مىشديم ، ناهار قابلمه را صرف مىكرديم . مالها راحت مىشدند ، دو ساعت بعد از ظهر باز سوار مىشديم ، به منزل ديگر مىرفتيم . مختصر بنهاى رسيده و تهيهء شام ديده بودند . در خمسه صبح وارد شديم و يكسر رفتيم منزل نايب الصدر . چون مشير الممالك مرحوم شده بود ، فرستادم پسر نواب عز الدوله آمد ، دستورالعمل استقبال را كه فرداى آن روز بود دادم . اعيان خمسه از اسعد الدوله و علما خبر شدند ، به قدر سه ساعت مرا معطل كردند بلكه ناهار بخورم . قبول نكردم . بقدرى كه قابلمه داشتيم ، ناهارى كشيدند . سوار شدم و آمدم .
در يك ميدانى خيرآباد كه يوسف ميرزا زنجانى ، مزرعهاى در انتهاى خاك نيمآور ساخته و مسمى به يوسفآباد كرده ، دو طرف جاده ، چاه و قنات فرو رفته بود ؛ اسبهاى كالسكه از يك طرف رم كردند به طرف ديگر و با كالسكه افتادند . مرا به زحمت از سوراخ در كالسكه كه آئينهاى بود شكسته ، بيرون آوردند . من سوار قاطر سوارى شدم و رفتم .
همراهان از يوسفآباد ريسمان و عمله آوردند ؛ اسبها و كالسكه را بيرون آوردند ، ولى كالسكه شكسته بود . فنر عيب نكرده بود ، لهذا به هرزحمت بود ، آوردند خيرآباد .
من ناهار خوردم و از خيرآباد رفتم به صائين قلعه . كالسكه را هم نصف شب آوردند صائين قلعه . آنجا آدم جهانشاه خان آمد ، تكليف و دستورالعمل استقبال خواست . نوشتم چادر بياورد در سلطانيه بزند و تهيهء خوبى ببيند . چون وليعهد چاپارى مىآيد ، ناهار بخورد ورد شوند . از قضا وليعهد هم در ميانج ناخوشىاى كه داشت ، شدت كرده بود و محتاج به كالسكه بود . مال و بنهء سالار در آن منزل بودند ، كالسكهء سوارى سالار را بردند . با كالسكه به چاپارى همه جا مىآمد . در خمسه به اندرون خودش رسيده بود و از آنها گذشته بود . من از صائين قلعه يكسر به مهمانخانهء حسينآباد ملكى خودمان آمدم .
شب ، سوارى آمد ؛ سالار نوشته بود كه ، مالهاى كالسكهء من ديگر وامانده است . مقرر فرمودند كه دو سه كالسكه از قزوين بفرستند تا قروه بياورند . چون آبدارى و بنهء مختصر وليعهد هم در گارى بود و به تعجيل مىآمد ، من هم كاغذى به حاجى حسين خان معزز الممالك گماشتهء سعد الملك كه در سر املاك قزوين بود ، نوشتم و كالسكه خواستم . دو كالسكه از حاجى محمد على آقا تبريزى الاصل معروف به امينى گرفته بود ؛ يكى هم مال خودش بود ، آورد حسينآباد .
ايرج ميرزا و حسين قلى خان
وقتىكه از تبريز مىآمديم ، ايرج ميرزا صدر الشعرا نوادهء ملك ايرج ميرزا رئيس الاطباء كه نزد من منشى شده بود و من لقب جلال الممالك براى او گرفتم ، پارهاى حركات ناهنجار نسبت به وليعهد كرد و از قصيدهء سلام ساختن و خواندن اعراض كرد .
بارى ، بعد از من نمىتوانست در تبريز بماند ، زيرا كه پارهاى سلوكهاى ديگر از قبيل تعارفات و غيره كرده بود . به من اصرار كرد كه ، مىآيم تهران . گفتم ، صلاح نيست .
بىخبر سوار شده بود و از راه غير متعارف آمده بود در خمسه . گفتند ، ايرج ميرزا