حاجب الدوله و ملك التجار به واسطهء خويشى ، اسباب مىشوند كه اول به عنوان نيابت حكومتى و بعد حكومت را براى سلطان جان ميرزا نير الدوله كه به حكومت نيشابور فخر داشت ، مىگذرانند .
در عرض راه كه از ميانج به جمالآباد مىرفتيم ، در ميان كالسكه ، صدر اعظم از بغل سردارى يك قوطى بيرون آورد و گفت ، سوغات فرنگ شما را نخواستم به واسطهء نوكرها برسانم . اين ساعت را علاء السلطنه صد ليره خريد و در لندن به من تعارف داد ، سواى زنجيرش . من هم براى شما كه دوست عزيز قديم هستيد ، بدست خودم يادگار مىدهم .
حسين قلى خان و امين السلطان و حكيم الملك
در جمالآباد ، ميرزا محمد خان وكيل الدوله اسبابى فراهم آورد كه حكيم الملك شب صدر اعظم را به شام دعوت كند . از ورود سرحد الى آن روز ، حكيم الملك خيلى بىاعتنائى و عدم مراودهء روز و شب داشت و حتى شبها صدر اعظم پيشخدمت مىفرستاد و خواهش مىكرد ، بيائيد تنها هستم ؛ ولى طفره مىزد كه ، مىخواهم خدمت شاه بروم يا كسالت دارم . بارى شب مرا هم در خدمت صدر اعظم وعده خواست . جز وزير همايون و ابو القاسم خان برادرش ، كسى نبود . اضطرارا صدر اعظم براى مشغوليت ، با وزير همايون مشغول بازى نرد بود . وزير همايون و برادرش در كمال بىاعتنائى عرق مىخوردند و بىادبانه با صدر اعظم حرف مىزدند و متحمل بود . شام را كه حاضر كردند ، خود حكيم الملك بدستاويز كسالت نخورد . ديگر معلوم است به صدر اعظم و من چه حالت شام خوردنى باقى مىماند . مجلس ختم شد ، برخاستيم هريك به منزل خود رفتيم .
وقت وداع ، من از حكيم صبح را وقت خواستم كه ملاقات كنم . قرار داد قبل از سوارى شاه آنجا بروم . من هم به آن ملاحظه ، در جمالآباد با وجودى كه جاى بديست ، در همان اتاقهاى رعيتى كه براى شاه خالى كرده بوديم ، توقف كردم . برف مىباريد و حال آنكه برج ميزان بود . اول فرستادم ؛ گفتند ، خوابيده است . بعد كه فرستادم ، گفتند ، شاه خواسته بود ، سوار شد به تاخت رفت . من هم تملق را طبعا اكراه داشتم .
حسين قلى خان و وليعهد
آن روز را ماندم ، فردا به طرف ميانج رفتم . وليعهد از ميانج مرخص شده ، به چاپارى رفته بود ؛ سالار هم همراه وليعهد بود . من هم به منازل معمولى تا تبريز رفتم و مشغول كار شدم و متصل به وليعهد اطمينان مىدادم كه خواهم رفت . وليعهد هم گاهى مىگفت كه ، شاه گفته است در سال نو براى آذربايجان ترتيب جديدى در نظر دارم ؛ شايد اقتضا كند كه تو را هم احضار كنم . معهذا مطمئن نبود . من ملتفت بودم كه مىخواهد ميرزا يوسف خان آشتيانى معتمد بقايا را كه نسبت سببى با بحرينى داشت ، بفرستد به تهران