اردو را مراجعت بدهد . هرچه گفته بودند كه ، چادر گلآلودهء تر و زمين درياى گل امكان ندارد ، قبول نكرده بود . وليعهد فرستاد مرا به اصرار بردند آن طرف . رفتم ديدم صدر اعظم خوابيده . به حضور رفتم و عرض كردم كه ، نه هيمه داريم و نه نان و نه كاه ؛ در مقابل روسها ، داد و فرياد قاطرچى و ساربانان و سرباز بلند مىشود . جلو اردو هم به گلين قبه رسيده است . حكيم الملك و ناظر خلوتها هم كمك كردند ، اذن حركت اردو را گرفتيم . در اين بين به حكيم الملك خبر دادند كه ناصر الملك و ظهير الدوله از آن طرف آمدهاند . سوار شد ، رفت او را از ميان آبادى آورد . من هم دست شاه را بوسيدم و شاه هم ريش مرا بوسيد . باران مرتب مىباريد . صدر اعظم به تملق ، چتر روى سر گرفت و تا كنار آب به مشايعت من آمد . آنجا گفت كه ، سالى دوازده هزار تومان براى وليعهد حوالهء گمرك از حق خودم كردم كه ماه به ماه بگيرد . بيست هزار تومان از شاه براى وليعهد گرفتم . از تو خواهش دارم كه رشتهء خصوصيت ما را با وليعهد حفظ كنى .
حكيم الملك و حسين قلى خان
حكيم الملك و دستهء مخالف تا ورود به تبريز ، با من اتحاد داشتند ؛ در تبريز به چند جهت از من رنجش حاصل كردند . اولا براى آنكه صدر اعظم بنا به مصلحت خودش ، با من منافقانه ساخته بود و چون من يكصد و ده هزار تومان از بابت قيمت سيورسات و مخارج فوق العاده و تهيهء سيورسات اردوى متوقف ، بعد از ورود شاه صاحب طلب مىشدم و با مخالفت صدر اعظم امكان وصول نداشت ، موافقت كردم . ديگر آنكه آنها متوقع بودند كه فيما بين وليعهد و صدر اعظم خصوصيت نشود . وليعهد كه بقول عوام ، هزار شيطان را فريب مىداد ، مقروض و مستأصل بود ؛ صلاح خود را در اين مىدانست كه با صدر اعظم حاضر بسازد و رفع قرض و احتياج خود را بكند ، لهذا مرا وسيلهء مواحدت قرار داد . طرفين به احتياط آنكه شاه از آن مرض خلاصى ندارد ، صرفهء خود را در مواحدت دانستند . خصوصا وليعهد يك عداوت و بغض مفرطى نسبت به امين الدوله داشت كه مقام حيرت بود . جهت ديگر اين بود كه صدر اعظم در تهران خيال كرده بود محمد باقر خان سردار كل را كه دامادش بود ، بياورد در آذربايجان پيشكار كند و مرا معزول كند . خود صدر اعظم بعد از آمدن به آذربايجان كه ديد شاه اين اردو را در اين قحط و غلا حكم به توقف هفت ماهه كرد ، دانست سردار كل از عهدهء اداره كردن اين كار برنمىآيد و اسباب افتضاحى براى او و اثبات كفايتى براى من مىشود . پشيمان شد .
حكيم الملك به توسط مهدى خان وزير همايون ، به من پيغام داد كه ، فسخ اين عزيمت به اهتمام من شد . متوقع بود من در ازاء اين عمل ، مادام توقف آذربايجان ، سالى شش هزار تومان به او بدهم . من مىدانستم كه اگر توقف آذربايجان طول بكشد ، ميانهء من و وليعهد كار به جائى مىكشد كه تحريك كند اشرار مرا به قتل برسانند ، يا به رسوائى از شهر خارج نمايند . از آن طرف هم در اين سال قحط ، هنر و كفايت خودم را ثابت كردهام و بهتر آنست كه آبرومندانه از آنجا خلاص شوم ؛ خصوصا در حالتى كه با