تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
آفتاب‌گردان شاه زدند . وليعهد هم در آفتاب‌گردان صدر اعظم براى صرف ناهار آمد . قونسول‌ها آمدند شاه را ملاقات كردند و رفتند . از آنجا سوار شديم . ابدا اردوى تشكيل يافتهء شاطر على را كه مدتى سالار زحمت تشكيل و تربيت او را كشيده بود ، اعتنائى نكردند . صد سوار گارد به طرح فرانسه ، سالار درست كرده بود با لباس و كلاه خود ممتاز ؛ اصلا اعتنائى نشد . از دم قراولخانهء زير خلعت پوشان كه راه سرازير به طرف رودخانه مىشود ، حاجى تقى دلال كه مسخرهء قديمى بود ، در كنار جاده ايستاده بود ؛ كالسكه را نگهداشتند و شاه حاجى تقى را جلو خواست و پرسش گرم رفيقانه كرد . « 79 » حاجى تقى به صداى بلند كه ماها مىشنيديم ، گفت به تركى ، « گت‌ورن ! پول لرى بورج ايلدن ، هاميسه وردن ، منم پايم هانى ؟ » شاه به تركى گفت ، « سنجين ده گترميشم . » بعد از چاق مشتاقى زياد ، گفت ، برو سوار شو . بعد كالسكه را حركت دادند . در جلوى باغ صاحب ديوان كه اول نظام بود ، چون توپچى مقدم مىايستد كه سلطان توپخانه بود و در طفوليت خانه شاگرد شاه بوده است و در ميان صف بود ، فقط او را خواست و بعد از اظهار مرحمت فرمود ، وليعهد ! فردا حكم سرتيپى فلانى را بده . ديگر به احدى از اهل نظام و غيره ، تفقدى نشد . آمديم شهر . تقديمات لازمه گذاشته شده بود از جانب من و وليعهد . ما با صدر اعظم رفتيم عمارت علاء الدوله . شاه رفت اندرون از زن وليعهد ديدنى كرد ، آمد بيرون . علما مىخواستند ديدن كنند ، عذر خواستند كه چون فرصت بازديد نيست ، باشد تا مراجعت .

نطق صدر اعظم

صدر اعظم علما كه به ديدنش آمده بودند ، نطقى كرد كه ، اولا از وجه استقراضى ، سد اهواز را بسته و يا مىبنديم ، ثانيا آب شاهرود را به جلگه‌هاى قزوين مىآوريم . خداوند تفضلى فرموده ، معدن طلاى كاول هم مكشوف شده است و از پانصد مثقال خاك ، يك مثقال طلاى خالص حاصل مىشود ؛ نمونه كرديم و آدم فرستاديم كه مشغول شوند . سه روز در تبريز توقف شد . هرقدر صدر اعظم خواست كه اولا حرم را تا كنار ارس نياورند ، قبول نشد . ثانيا اردو را بعد از حركت از ارس به تهران عود بدهند ، نپذيرفتند . با آن قحط و غلا حكم شد ، تمام دواب ديوانى و متفرقه ، حتى مال مكارى و شتردار بايد در تبريز بماند ؛ از ملتزمين ركاب هم احدى مراجعت نكند . اكبر خان افشار كه برادر امى مجد الدوله و پيشخدمت و ملقب به سيف السلطان بود ، هرقدر التماس كرد كه ، مرا مرخص كنيد ، مىروم اسدآباد و براى مراجعت در كنار ارس حاضر
هامش
( 79 ) - مظفر الدين شاه با آذربايجانىها و اوضاع آن سامان آشنا بود و اين آشنائى معلول ولايتعهدى طويل المدت وى . خود او مىنويسد ، « . . . اين اشخاص را كه مىبينم ، چون پدر بر پدر ديده و مىشناسيم ، به ما اثر مىكند . حساب كرديم تا امروز كه به اينجا آمده‌ايم ، چهل و يك سال است كه در آذربايجان بوده‌ايم و بلديت كامل داريم . » ر ك : سفرنامهء مظفر الدين شاه : 243 .