سلطنت ايران ، به بيع قطعى فروخته شود و خودش به سفر فرنگ برود و وسعتى داشته باشد كه به نوكرهاى ترك و عهد وليعهدى ، سرمايه و مكنت ابدى بدهد و در فرنگستان خودش آلات و ادوات لعب و لهو بخرد . يك مبلغى مشير السلطنه به اسم حقوق سنواتى مردم كه نرسيده بود ، گرفت و بروات مردم را از قرار تومانى سه هزار و چهار هزار خريدند .
فايدهء تفاوت را خود مشير السلطنه و اجزائى كه داشت و بعضى مستوفىها و وزير بقايا سلطان على خان يزدى و پسرش امين بقايا كه دخالت در كار دفتر و بروات داشتند ، على قدر مرا تبهم بردند . قدرى را وجيه الله ميرزا سپهسالار به عنوان حقوق نرسيدهء قشون برد . قدرى را صندوقدار موثق الملك به عنوان تدارك سفر گرفت . من خودم حضور داشتم كه صدر اعظم با حضور موثق الملك گفت ، سيصد هزار تومان براى تهيهء سفر از من گرفته است ؛ حالا كه به تبريز رسيدهايم و هنوز از خاك ايران خارج نشدهايم مىگويد ، براى اهل تبريز امتياز انگشتر و عصا و خلعت ندارم . در همان مجلس باز هشتاد هزار تومان حوالهء گمرك گرفت و بعد از مراجعت از فرنگ هم صد هزار تومان گرفت . مجملا از اين بيست و چهار كرور ، ده تومان به مصرفى كه براى ملت و دولت مفيد باشد نرسيد .
دو كرور و نيم تمام آن ، خرج سفر فرنگ شد . آنچه من ديدم ، چشم انسان باغيرت نبيند ؛ چيزهائى اين پادشاه خريده بود و حمل مىكرد كه هيچ غيرتمندى نمىخريد .
نمىتوانم شرح بدهم . صدر اعظم با حضور نوكرهاى مقرب شاه مىگفت ، من خودم در روى صندوقها نوشته ديدم : ظرف حصيرى ، پارچهء مادام ، سازهاى مختلف ، اسباب آتشبازى ، سردست مليله و گلابتون زنانه ، دستكشها و زينتهاى مجسمه از چينى و بلور كه اطفال مىخرند ، اشكال مجسمهء حيوانات كه براى لعب اطفال كوك مىكنند و صدا مىكند ، ماده گاو شير بده كه ماهى هزار تومان خرج علوفه و مواجب مهتر و استاد شير دوش و استاد كرهساز مصنوعى داشت ؛ امثال آن ماده گاوها در سيستان و اغلب ولايات ايران ، زياده از ده هزار رأس ديدهايم و موجود است .
سفر مظفر الدين شاه به فرنگ
بارى برويم سر مطلب كه خدا قلم مرا از نوشتن بشكند ، با وجودى كه نمىتوانم از صد هزار بيت ، ده بيست كتابت كنم . اين پول خونبهاى ايران كه قرض شد ، در ذيقعدهء سنهء 1317 رسما سفر فرنگستان را خبر كردند و نوشتند ، چون شاه از سفر دريا مىترسد ، ذهابا و ايابا از راه آذربايجان مسافرت مىشود ؛ سيورسات ده هزار مال و سه هزار نفر همراهان را ، از جمالآباد الى كنار ارس ، موجود بكن و غرهء محرم وارد جمالآباد مىشويم . ملاحظه كنيد من چه حالتى دارم . هرچه از اطراف نوشتند آذربايجان قحط است و خودشان هم خبر داشتند كه حتى كاه يك من تبريز ، هزار دينار بدست نمىآيد ، محض تضييع و افتضاح من ، چون شاه از سوارى كشتى مىترسيد و از آن طرف ميل داشت به اهل آذربايجان خودنمائى كند كه ، من همان وليعهد مقهور دست امير نظام هستم كه با اين قدرت و سلطنت به آذربايجان مىآيم ، و مىخواست كه از وجوه