كه در پيشكارى امين الدوله آمديم وعده كردند و ندادند ، من از دولت خواهش نشان را كردم ؛ دادند و همراه آورده بودم و به وليعهد از ميانج تلگرافا مژده دادم كه همراه است . روز ورود من به شهر كه غرهء ربيع الاول بود ، به عنوان استقبال نشان ، در باغ صاحب ديوان چادر زده بودند و تشريفات خلعت پوشى را فراهم كرده بودند . تمام اهل شهر تا باغ صاحب ديوان بيرون آمده بودند . من كه وارد شدم ، شربت و چاى صرف شد . نشان را به گردن وليعهد آويختم . سوار شديم و با آن هيأت اجتماعى ، در ركاب وليعهد به شهر داخل شديم .
منزل من در عمارت عزيز خان سردار كه ملكى محمد تقى خان معير الملك خالوى صدر اعظم و مباشر سابق گمرك آذربايجان بود ، معين شده بود . پس از مرخصى از وليعهد ، به منزل رفتم . در تهران وكيل الملك كه با من دوست بود ، گفته بود ، پسر محمد صادق داروغه هرفتنهاى كه در شهر حادث شود و هرچه اعلان به ديوارها بچسبانند و زنها دكاكين را غارت و مغشوش كنند ، به دستيارى او مىشود . همچنين چون ابراهيم خان كلانتر باغ ميشه و محمد صالح خان برادرش به اتهام غارت خانهء نظام العلما به تهران آمده بودند و من حساب كلانتر را در باب جنس كه عين الدوله براى خبازخانه در وقت آمدن شاه به تهران ابواب جمع او كرده بود ، در وزارت ماليه بدون توقعى مجانا گذرانده بودم ؛ وقتىكه مأمور آذربايجان شدم ، مرخصى هردو برادر را استدعا كردم . وليعهد در باب ميرزا صالح خان كه معتمد الرعايا لقب داشت ، راضى نشد ، ولى كلانتر را اكراها امضاء كرد . او را از جلو با درشكهء چاپارى فرستاده بودم .
روزى كه به قريهء باسمنج وارد شدم ، عريضهاى نوشته و بارخانه فرستاده و ضمنا هم محرمانه اطلاع داده بود كه ، من مىخواستم بيايم استقبال ، وليعهد مايل نبود ، نيامدم . دانستم عمدا افساد مىكند . جواب نوشتم ، تكليف شما امتثال امر است و البته مصلحتى اقتضاى اين اراده را داشته است .
اعطاى نشان به وليعهد
روز غرهء ربيع الاول از باسمنج حركت كردم . وليعهد هم در باغ صاحب ديوانى كه يك فرسخى شهر است ، چادر و اسباب و شربت و چاى مهيا فرموده و تشريف آورده بود . وارد شدم ؛ بعد از زيارت و صرف چاى و شربت ، نشان قدس را بدست خودم به سينهشان آويختم و سوار شديم . از قهوهخانهء بالاى تپهء فوق باغ صاحب ديوانى تا ارك شهر ، دو طرف راه جمعيت ايستاده بود . فوج و موزيك هم بود . تمام كدخدايان و بيگلربيگى شهر در جلو پياده بودند . من هم در پهلوى وليعهد بهطور احترام كه قدرى عقبتر بود ، سواره مىرفتم . سوار و اجزاء وليعهد و خودم هم به فاصلهء پنجاه قدم از پشت سر مىآمدند . از در طرف بازار ، وارد باغ و عمارت دولتى شديم . وليعهد به سلام نشست ، من هم در پهلوى صندلى ايستاده بودم . بعد از سلام مرا اصرار به خوردن ناهار فرمودند ، عذر خواستم . رفتم درب اندرون به توسط حاجى سرور خان اعتماد الحرم ،