منگنه سررشتهدار كل را كه موروثا دفتر آذربايجان با آنها بود ، براى وزارت ماليه همراه بردم . دستخط احضار دار الخلافهء ظفر السلطنه را هم صادر كردم . بيست و دوم محرم از باغ شاه كوچيدم . برادرم را هم تا قزوين همراه بردم ، به جان آمد ؛ به واسطهء آن انس و عشقى كه با او داشتم ، از اينجا تا قزوين و در روز وداع چه بر من گذشت .
تهيهء گندم براى تبريز
چون كار نان و جنس آذربايجان خيلى سخت بود ، محمد حسن خان شيرازى ملقب به صارم ديوان كه فراشباشى خودم بود ، از جلو فرستادم خمسه ، هزار خروار گندم از مرحوم حاجى ميرزا اشرف در خروارى يازده تومان خريد و شتردار تحصيل كرد كه از قرار خروارى سى و پنج تومان كرايه حمل كند . دويست خروار او را پيش از ورود من به خمسه حمل كرده بود . سه هزار خروار جنس ديوانى كرفس را هم از دولت از قرار خروارى پنج تومان خريدم . دو هزار خروار هم غلهء خالصهء آذربايجان شاه را از قرار خروارى شش تومان خريدم .
از قزوين با برادرم بعد از چهار روز توقف ، وداع كردم و رفتم . منظورم اين بود كه به تأنى بروم كه همجنس خمسه وارد شود و هم موقع حصاد نزديك شود . بيست و پنجم صفر وارد ميانج شدم . پارهاى از دهات شروع به حصادجو كرده بودند . در غرهء ربيع الاول وارد تبريز شدم . حاجى محمد كاظم ملك التجار كه از اصحاب سر و طرف وثوق وليعهد بود ، به او نوشته بود ، نظام السلطنه با شما راه مىرود ، چنين و چنان است .
وليعهد هم در عرض راه كه تلگراف مىزد ، تغيير عنوان داده بود و همان عنوان دولتى را كه « جناب مستطاب » بود مىنوشت . محرمانه ساير محارمش از قبيل امين الحرم و حكيم الملك نوشته بودند ، ظفر السلطنه احضار و نصير الدوله و مشير نظام معزولند . در منزل حاجى آقا ، ظفر السلطنه و مشير نظام آمدند به چاپارى به عزم تهران . ولى من اعتقادم اين بود كه ظفر السلطنه را نگه بدارم براى حكومت اردبيل و مشكين . بعد از اينكه وارد چادر شدند و اذن جلوس دادم ، سئوال كردم ، چرا آمديد ؟ گفت ، چون از تهران احضار كرده بودند ، من آمدم و مشير نظام هم به مشايعت من آمد . گفتم ، خبط كردهايد ، من نمىگذارم برويد . بعد از ساعتى مرخص شدند ، رفتند ميان ده . من طرف عصر مجير السلطنه را فرستادم به بازديد و پيغام كردم ، با وجودى كه شما را احضار كردهاند ، ميل من اين است كه شما بمانيد و من شما را بيكار نمىگذارم و هركار لايقى كه خودتان بخواهيد ، رجوع خواهم كرد . ظفر السلطنه هم راضى شد . شب پشيمان شده بود كه مبادا من به واسطهء آن كاغذها مىخواهم تلافى كنم ؛ اول طلوع صبح كه من بيدار و سوار شدم ، هر دوشان آمدند و به اصرار تمام مرخصى تهران را گرفتند كه ، ما مىرويم . اگر ميل به مراجعت ما فرموديد ، تلگرافا ما را احضار كنيد . من هم چون آنها را مشوش ديدم ، در يك فرسخى حاجى آقا ، اذن دادم ؛ رو به تهران آمدند . چون در تهران حاجى مشير لشگر به من گفت كه ، وليعهد زياد طالب نشان قدس است و سفرى