گزاف كرده بود ، اگرچه با من در مقام خلاف و خيانت برنيامد و با برادرزادهام كه مجير السلطنه بود كمال مودت و دوستى را داشت ، ولى به كلى از ما كناره گرفت .
عاقله و طرف شورش آن دو برادر كاشانى بودند و حاج على قلى خان بختيارى . اواخر ، ميرزا احمد خان نصير الدوله پسر ميرزا عبد الوهاب شيرازى آصف الدوله را محرم و مصاحب خود كرده بود ، ولى اين جوان با وجود كمى سن ، خيلى معقول و با فضل و پاكدامن بود . اسباب كار فرمانفرما در نزد شاه ، ميرزا محمود خان حكيم الملك و خان خان بصير السلطنه بودند .
رفته رفته كار مخالفت فرمانفرما با امين الدوله بىپرده شد و امين الدوله قوت گرفت . فرمانفرما با امير بهادر كه كشيكچى باشى بود ، و حاجب الدوله ، اندك برودتى حاصل كرد . آن اوقات ، ميرزا فضل الله خان برادر نظام العلما كه شوهر همشيرهء فرمانفرما بود ، وزارت خلوت و كاغذ خواندن و نوشتن جواب عريضجات و تلگرافات را دارا بود ؛ فرمانفرما قدغن كرده بود كه بروات كشيكخانه را نقدا و جنسا تا مهر من نباشد ، به مهر صدر اعظم و صحيح شاه نرسانند . اگرچه اين حرف به قانون وزارت جنگ ، حسابى بود ، ولى چون امير بهادر به غرور محرميت و تقرب شاه و پيشقدمى در خدمت ، تمكين و عضويت وزارت جنگ را براى خود ننگ مىدانست ، بناى اتفاق با امين الدوله و مخالفت با فرمانفرما گذاشت . حاجب الدوله هم تابع رأى او بود .
من به ملاحظهء سابقهء دوستى فرمانفرما ، يك روز او را بردم به قريه الهيه منزل ييلاقى امين الدوله و به قدر سه چهار ساعت در اندرون خلوت كرديم ؛ طرفين حرفهاى خود را گفتند . حرف امين الدوله اين بود كه ، كار خارج از نظام و قشون را ابدا شما نبايد مداخله كنيد . مفهوم حرف فرمانفرما اين بود كه ، در عزل و نصب حكام بايد من طرف شور باشم و امضاء كنم . همچنين امين الدوله مىگفت ، تشكيل يك اردوئى يا سوق لشگرى به طرفى ، بايد به تصويب من باشد و استعداد قشونى سرحدات و مخارج لازمه ، بايد به استحضار و تصويب من بشود . فرمانفرما قبول نمىكرد . عاقبت ، در روزهاى گرم چهارده ساعت و نيم تابستان ، سه ساعت به غروب مانده ، ختم مجلس بر اين شد كه امين الدوله گفت ، موافقت من با خيالات و عقايد شما ، از جملهء محالات است ؛ شما به تكليف خود عمل كنيد ، من هم هرچه صلاح حال خود را بدانم خواهم كرد . مجلس متفرق شد . من با فرمانفرما به درشكه سوار شديم ؛ چون منزل او در نياوران بود و من هم در همان قرب جوار منزل داشتم ، آمديم . ولى امين الدوله اگرچه مىدانست من با فرمانفرما موافقت در رأى ندارم ، نهايتا از جهاتى كه ذكر شد ، سوء ظن از من حاصل كرده بود . بعد از آن مجلس ، طولى نكشيد كه امين الدوله به دستيارى امير بهادر و حاجب الدوله ، اسباب عزل فرمانفرما را فراهم آورد ؛ به اين معنى و وسيله كه امير بهادر رفت به شاه عرض كرد كه ، من رفتم منزل فرمانفرما ديدم با حكيم الملك و خان خان خلوت كرده و حرف مىزنند . نوكرها نتوانستند مرا منع كنند . وقتىكه وارد شدم ، ديدم اين دو نفر به فرمانفرما نصيحت مىكنند كه با امين الدوله راه برو و خلاف رضاى شاه را مكن . مىگفت ، كار ايران اينطور اصلاح نمىشود و شاه مانع از اصلاح است .
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 241
مساهمون: حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
ص٢٤١