بود ، نقل كردم . اواخر شوال رفتيم شوشتر . آنجا مشغول ترتيب كارهاى برادرم بودم و انتظار ورود فوج فدوى را داشتم . سه ماه فوج فدوى را حكم كرده بودند معجلا بيايد عربستان . عبد الله خان ساعد السلطنه مىگفت ، فوج را فرستادهام و خودم هم به چاپارى مىروم ملحق مىشوم . فوج فراهان هم رفته بود . به همين جهت از نصف فوج سيلاخور ، سيصد نفر با لطيف خان بودند كه ناچار بودم آنها را همراه ببرم . در اين بين ، در هيجدهم ذيقعده خبر شهادت شاه هم رسيد . « 63 »
منازعهء انگليسىها با حكومت عربستان
يك دسته از سرباز فراهانى براى حفظ بندر ناصرى موقتا مانده بودند ، چون دولت حكم كرده بود كه گندم حمل دريا نشود و شب ، وكلاى جهاز لنج پنهانى جنس حمل مىكردند . سرباز خبر شد ، رفت ممانعت كند ، نزاعى با اجزاى تجارت لنج كردند .
مسيو تيلر از اتاق خودش بيرون آمد كه نگذارد نزاع غليظ شود ، در بين دعوا سرش شكست .
ميرزا هدايت خان كه نايب الحكومهء ناصرى بود ، خبر شد رفت نزاع را خوابانيد . مسيو تيلر رفت بصره و تلگرافا به وزير مختار انگليس شكايت كرد كه ، مأمورين دولت با ما نزاع كردند ، سر من شكست و ساعت مرا هم بردند . حكم شد كه بفرستم صاحب منصب آن سرباز را در جلوى تجارت لنج ، تنبيه كنند و از منصب هم معزول باشد . ميرزا نصر الله نوكرم را فرستادم رفت ، تنبيه كرد و مراجعت نمود .
وكيل تجارت لنج كه مسيو تنفيلد و مقيم شوشتر بود ، جوان بسيار خوش سيما و معقولى بود . نوكرى صادق نام نجفآبادى اصفهانى داشت . آن نوكر مىگفت ، در شبهاى دههء محرم ، تنفيلد زن فاحشه آورده بود . خود تنفيلد مىگفت ، صادق ساعتم را دزديده بود ، خواستم استرداد كنم . بههرحال در شب نهم محرم ، وقتىكه تنفيلد رفته بود پشتبام در روى تخت خوابش بخوابد ، صادق از طباخى كه داشتند ، قمهاى گرفته و رفته بود پشت بام . قمه را انداخته بود كه گردن تنفيلد را قطع كند ، دستش را حائل كرده بود ، از مچ دست به كل قطع كرده دست افتاده بود . پىدرپى هم سه زخم زده بود كه يك زخم نصف صورت او را مثل خربزه بريده بود . صادق بعد از اينكه يقين به مردن او حاصل كرد ، فرار نمود . من جانب الله ، چند نفرى كه براى سينه زدن و عزادارى در كوچه مىگشتند ، او را با قمهء خونى گرفته و به مرحوم برادرم كه در روى كلاهفرنگى سلاسل خوابيده بود ، خبر دادند . مرا هم بيدار كردند . آدم فرستاديم ، معلوم شد هنوز نمرده است . صادق را هم آوردند . كنياك براى خوردن تنفيلد حاضر كردند . با دست چپ شرح احوال خودش را با حضور جمعى از سادات و تجار نوشته بود ؛ تلگراف كردند به بصره و اهواز . دست را هم شسته و در ظرف نمكى گذاشته بودند . به فاصلهء هيجده ساعت ، جهاز از اهواز به شوشتر رسيد . زخمهاى او را شستند و بستند و او را در كشتى به طرف بصره بردند .
هامش
( 63 ) - ناصر الدين شاه روز جمعه 17 ذيقعدهء 1313 كشته شد .