تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
برد كه با فرج الله بيك مواضعه داشتيم . به محض رسيدن ، چون مال‌ها از كار افتاده بودند ، فورا عوض كرد . فرج الله را هم همراه برده بود . دو ساعت به صبح مانده ، وارد ميعاد كه زير برج رضا خان و چادر على خان و شريف خان و ساير عرب‌ها بود ، رسيده بودند . شاهزاده رفته بود على خان را از آمدن خبر كند ، على خان بيدار و مترصد بود ؛ شاهزاده را مراجعت داده ، خودش رفته بود شريف خان و ساير هم عهدها را كه اولياى مقتولين سابق بودند ، بيدار كرده و رفته بودند روى رختخواب آن نه نفرى كه آلت كار و اسباب استظهار رضا خان بودند . هريك تفنگ را به روى شكم يكى گذاشته و هرنه نفر را بقتل رسانيده بودند . صداى تفنگ آن‌ها كه بلند شده بود ، شاهزاده هم‌چون توپ سوار و حاضر شده بود ، اول طلوع فجر بود كه توپ را به برج رضا خان بست . كوهى و دوسه نفرى در پاى برج كشيك مىكشيدند ؛ على خان سربازها را حكم به شليك كرده بود . در توپ دوم كه برج خراب شده بود ، رضا خان با زنش پائين آمده بودند ؛ سوار شده كه فرار كنند ، سرباز شليك دوم را كرده بودند . يك تير از پشت سر به كمر رضا خان خورده بود كه از قلب او بيرون رفته بود ، معهذا زنش او را در روى اسب نگهداشته بود و رفته بودند . دو سوار هم از كسان او از عقب ، جان به سلامت برده بودند ؛ ولى كوهى برادرش و كورا و غلى برادرزاده‌اش و آهن پنجه ، گرفتار و زن و اطفال آن‌ها اسير شده بود . بعد از اسيرى آن‌ها ، اعراب خادم بنا به تعصب ايليت ، تمكين به تسليم اسرا نمىكردند . شاهزاده قرار داده بود كه با اين هيأت اجتماع ، مىرويم به مشهد ام النبى و تلگرافا از نظام السلطنه دستورالعمل و تكليف مىخواهيم . حضرات از خادم و اسير و سرباز و توپچى و فرج الله ميرآخور و على خان نايب الحكومه ، در خدمت شاهزاده آمده بودند به مشهد مرغاب . در تلگرافخانه شاهزاده تلگرافى زده بود عنوانش آن‌كه :
اى شاخ گل ببال كه امروز روزگار * بر مطلبى كه دست ندارد شكست توست
رضا خان مجروح كالمقتول فرارى و نه نفر مير قليچ او ، همه مقتول و عيال و كوهى و پسرش اسير ، الان در مشهد مرغاب حاضرند . ولى اعراب متفق الكلمه آن‌ها را تسليم نمىكنند و از من يك نفر و على خان و مير آخور و اين عدهء قليل سرباز ، مقاومت با اعراب ساخته نيست . اگر كمك نرسد ، زحمت‌ها هدر است .

عاقبت رضا خان

من در باغ ارم مهمان حاجى نصير الملك بودم ؛ امام جمعه هم بود . سجدهء شكر كردم و فورا رضا قلى خان را سوار كردم و حكم اجتماع تفنگچى از خفرك و مرودشت و بوانات قفرى و تمام آن صفحات نوشتم ، كه سواره و پياده معجلا خود را به مشهد برسانند . رضا قلى خان با اسب چاپارى حركت كرد و اهل بلوكات چون چند سال بود كه از دست رضا خان جان و مالى نداشتند ، هركسى اسلحه و يابو و قاطر داشت ، با رضا قلى خان همراه ، و الا پياده روبه‌راه شده بودند . رضا قلى خان كه به مشهد ام النبى رسيده بود ، آخوند مستحفظ مشهد گفته بود ، ديشب