تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
خزانه را به ميرزا محمد باقر شيرازى محول كردم . تا ماه شعبان با كمال اقتدار حكومت مىكردم . اگرچه براى نان كار صعب بود ، ولى برادرم روز و شب كارش را منحصر به اين مطلب كرده بود . قريب شش هزار خروار جنس در انبار موجود كرده بوديم .

عزل از حكومت و حركت به تهران 1311 قمرى

در ماه شعبان از تهران به من نوشتند كه ، ظل السلطان در صدد حكومت فارس است و قوام الملك هم ركن الدوله را ديده و با او اصلاح كرده و به توسط انيس الدوله مشغول كار حكومت است ؛ امين الملك هم حامى قوام الملك است . اين دولت بىتميز و بىهمه چيز ، آن افتضاح سال سيصد و نه را و قريب صد و بيست هزار تومان خرج قشون‌كشى فارس و كرمان و بنادر را كان لم يكن دانسته است و به رضاجوئى ظل السلطان ، باز راضى به عود ركن الدوله شده است . مهدى قلى ميرزا و ساعد السلطنه كه اجزاء خاص من بودند ، صلاح در اين دانستند كه مستقيما خودم كار حكومت را بدون اطلاع صدر اعظم ، با شاه بگذرانم . رأى دادند كه بايد محرمانه بگذرد . عملهء خلوت هم همه روزه رضا قلى خان برادرزاده‌ام را مىديدند و سعايت مىكردند كه ، صدر اعظم راضى به بقاى حكومت نظام السلطنه نيست و به سعايت امين الملك مىخواهد رضاى خاطر قوام را به عمل بياورد و كارى بكند كه دست ظل السلطان به فارس بند نشود . رأى سهام الملك اين بود كه عريضهء مرا صديق السلطنه زيندار باشى كه خيلى محرم و امين است برساند . عريضه را نوشتم كه ، صد هزار تومان نقد مىدهم براى بقاى سال نو . اگرچه شاه به توسط انيس الدوله قرار حكومت ركن الدوله را قطع كرده بود ، ولى چون از پول نقد از بابت پيشكش او مأيوس بود ، پذيرفت . بعد معلوم شد صدر اعظم براى طفره از حكومت فارس ظل السلطان ، تعرض كرده و به قم رفته بود . در غياب او صد هزار تومان وجه نقد از رضا قلى خان مجير السلطنه برادرزاده‌ام گرفتند و دستخط بقاى حكومت را دادند . ولى به يازده روز فاصله ، بعد از مراجعت صدر اعظم از قم ، در شب 12 ماه رمضان تلگراف عزل من و نصب ركن الدوله رسيد . عجب‌تر آنست كه من دو شب قبل ، خواب معزولى را ديده بودم و به مهدى قلى ميرزا و ساعد السلطنه و يك دو نفر محارم خودم گفته بودم . مرحوم برادرم در اواسط رجب كه ما عريضه نوشتيم ، چون از عمل خبازخانه و نان شهر آسوده شده بود ، با عيال و عمال به طرف بنادر رفت . بعد از رسيدن خبر ، رمزا به او تلگراف زدم . او هم كارهايش را سر و صورتى داده بود و آخر رمضان به طرف عتبات عاليات با جميع اجزاء و اسب و نوكر و عيال حركت كرد . من هم روز بيستم رمضان از عمارات دولتى به باغ حاجى محمد مهدى دهدشتى كه در خارج دروازه است نقل مكان كردم . دو هزار خروار گندم در انبار داشتم ؛ حكم تلگرافى رسيد كه ، به نرخ عادلهء روز به وكيل ركن الدوله تحويل بكن ، پول او را بگير . من قبول نكردم ؛ جواب دادم كه ، من اين كار را محض رضاى خدا و آسايش خلق كرده بودم . دو هزار خروار جنس را به رئيس تلگراف و نواب حيدر على خان به همان قيمت يك من هزار دينار كه نصف قيمت