تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 190

مساهمون:

ص١٩٠
دوم را سعد الملك . به هرفقيرى هم يك كاسهء كاشى بخريم ، پر پلو با يك نان بدهيم . به اين ترتيب بيست روز مردم مشغول و سرگرم باشند تا جنسى كه خواسته‌ايم از بوشهر برسد . ترتيب خواستن جنس و تهيهء نان را اين‌طور كرديم كه اول جميع تجار و علما را در كلاه فرنگى كريمخانى جمع كرديم و تكليف كرديم كه سرمايه را من و سعد الملك پول نقد مىدهيم ، شما به وكلاى خودتان بنويسيد از كراچى و بصره و كنار كارون عربستان ، جنس بخرند و به بوشهر حمل كنند . در بوشهر هم خودمان مال مكارى براى حمل حاضر مىكنيم كه به كرايهء معمولى به شهر بياورند و به هرنرخى كه وارد شد ، بفروشند و ديگر فايده از اين عمل نبريد . خدمت و كفايت اين كار ، نسبت به اهل وطن كمك شما باشد . در آخر سال هم سرمايهء ما را بدهيد . بعد از سه چهار مجلس شور ، هيچ‌يك قبول اين دخالت و انجام كار را نكردند . عاقبت قرار شد من و سعد الملك خودمان از وكلاى آن‌ها جنس بخواهيم و كرايه را هم به توسط وكلاى بوشهر آن‌ها بدهيم و به هرقيمتى كه وارد شد ، در هريك منى صد دينار ضرر تحمل كنيم و ارزانتر بفروشيم . در شهر ذيقعده اين ترتيب داده شد . هشتاد هزار تومان سرمايه ، من و سعد الملك بالاشتراك تعيين ابواب جمع وكلاى تجار كرديم و چون گمرك هم در ادارهء خودمان بود ، قرار داديم هرچه مال التجاره از ايران به بندر بوشهر مىرود ، در مراجعت مكارىها نصف را بار تجارتى حمل كنند و نصف را جنس . قيمت نان شهر هم اگرچه وجود نداشت ، ولى در صورت وجود ، يك من سىشاهى و هشت عباسى بود . اين تهيه ، بعد از عاشورا در سيم محرم وصلت داد و به ترتيبى كه بعد مىنويسم ، روزبه‌روز تا آخر سال نان شهر را داديم .

اقدام حكومت در مورد نفاق طوايف

خلاصه بعد از سيم محرم كه كارهاى فتحعلى خان را مرتب كرديم و خلعت او را داديم ، او را روانه كرديم . بعد از حركت او ، شهرت انداختيم كه فتحعلى خان دو عراده توپ كوهستانى از من خواسته است كه براى او بفرستم . تهيهء توپ و قورخانهء او را كردم . هشت رأس قاطر لازم داشت ، از قاطرهاى خودم دادم و به باغ دلگشا فرستادم ؛ گفتم ، دو روز آنجا بماند و با آدم مخصوصى به لار و سبعه بايد بروند . بعد تهيهء مهدى قلى ميرزا سهام الملك را ديدم . اول چند رأس قاطر و سه اسب سوارى با فرج الله بيك مير آخور خودم محرمانه از جلو فرستادم كه در اساس در دامنهء كوه حاضر باشند . بعد از فرستادن او ، شاهزاده را اسب سوارى و يك خورجين يدكى نان خشگ و قند و چاى و تنباكو حاضر كرده ، چفيهء عگالى بر سر بسته و با مرحوم اخوى فرستادم به باغ دلگشا ؛ آنجا توپ‌ها را در چادر سربازى پيچيدند به عنوان رفتن لار و سبعه با قورخانه . از باغ دلگشا به توپچى و قاطرچى گفتند ، بايد از بيراهه برويم . بارها را بار كردند و سه ساعت از شب رفته ، مرحوم برادرم آن‌ها را از راه تنگ سعدى روانه كرد . از آنجا ديگر شاهزاده توپ و قورخانه را برداشت و به سمت امامزاده اسماعيل و اساس برد ؛ برادرم مراجعت به شهر كرد . بسيار مضطرب بوديم كه مبادا در وعدهء معين نرسند . اقبال ، آن‌ها را در آن شب و فردا به جائى