تلگرافخانه كردند . از آنطرف ، فوج كزاز با رجالهء شهرى همدست شده و به خانهء ميرزا حسين خان گوارى ريختند و هستى او را غارت ، بلكه درختهاى نارنج خانهء او را بريدند و سنگهاى حوض او را شكستند و در و پنجرهء خانهء او را سوختند . چون بعد از نفى كردن ركن الدوله قوام را ، كار شهر راجع به پسر على نقى خان صمصام الملك شده بود و لذت بيگلربيگيگرى شهر و مداخل او را خودش و فوجش چشيده بودند ، راضى به بودن قوام نبودند .
اخراج قوام و پسران وى
قوام الملك به هرزحمتى بود ، از بالاخانهء توپخانه به ميان باغ رفت و آنجا نوكرهاى خودش را اسير فوج خلج و كتك خورده ديد . با كمال احتياط از درب ميدان طويله سوار شد . به قدر صد نفر از تفنگچى و نوكرش كه همراه بودند ، او را از دروازهء باغ شاه بيرون بردند . جرأت به رفتن از طرف شهر نكرد ؛ از جلو باغ تخت و دهنهء هفت تن به طرف دروازهء سعدى كه متصل به خانههاى خودشان است رفت . مردم از اطراف و پشت سر ، خصوصا از طرف خانهء نورىها آنها را به گلولهء ورندل و مارتينى بستند ، چند نفر از كسانش مجروح شد ، به زحمت زياد خود را به خانه رساند .
مردمى كه در تلگرافخانه بودند ، به تحريك نورىها و نواب ركن الدوله ، دوسه نفر سيد و ملا فرستادند كه ، حقيقت ، تا قوام و پسرهايش در اين شهر هستند ، ما اطمينان بيرون آمدن از تلگرافخانه و باز كردن دكاكين را نداريم . از تهران هم به اصرار سفارت انگليس و تلگرافچىها ، متصل تأكيد تلگرافى مىشد كه براى خاطر يك نفر قوام الملك ، نمىتوان از يك شهر شيراز و چندين هزار نفر چشم پوشيد و فارس را بر هم زد . بر من باطنا بسيار ناگوار بود كه با آن توسلى كه قوام و زنش و نصير الملك به من جسته بودند ، كارشان به اينجا منتهى شود كه نتوانم آنها را حفظ كنم . عاقبت اضطرارا عصر آن روز ، رضا قلى خان مجير السلطنه را فرستادم منزل قوام الملك و با صد هزار افسوس او را سوار و روانه كرد كه برود بيرون در داراب باشد .
بعد از رفتن او ، مردم رجاله جرى شدند . ركن الدوله و نورىها هم محرك بودند .
در تلگرافخانه ايستادگى و اصرار كردند كه ، تا دو پسر قوام در شهرند ، ما مطمئن نمىشويم بيرون بيائيم . اولياى دولت هم حالتشان معلوم است ؛ اصرار كردند كه ، هردو را خارج كنيد . آنها را هم فرستادم روانه كردند . فورا حضرات از تلگرافخانه بيرون آمدند و دكاكين را باز كردند .
عزيمت ركن الدوله
نواب ركن الدوله هم ملاحظه كرد كه تدبيرش كاملا نتيجه نبخشيد و كار به شخص من منتهى نشد ؛ از باغ جهاننما حركت كرد و به اكبرآباد رفت . ولى به بهانهء نبودن مال