خودش خواست از راه شهر بيايد به ارك . مردم سر راه او را گرفته بودند و احتياط كرد كه مبادا با اهل شهر كارش به زدوخورد بكشد و مفسده بزرگ و كار گردنگير عموم اهل شهر بشود ، از دروازهء كازرون بيرون آمد و از دروازهء باغ شاه داخل شد و آمد به بالاخانهء توپخانه پيش من .
همكارى قشون با مردم
سرباز فوج خلج ابواب جمعى جمشيد خان هم در ميدان توپخانه ، اطراف ميدان صف كشيده و تفنگهاى ورندل كه شب تقسيم كرده بودم در دستشان . فوج كزاز جمعى على نقى خان را هم كه در سر گذرها و ميدان نعلبندى بودند كه مردم شهرى را نگذارند مدد به جمعيت تلگرافخانه برسانند ، بالعكس مردم شهر را تحريك و تحريض به آمدن مىكردند و از راه بام بازار به پشتبام تلگرافخانه مىبردند . دم دروازهء باغ شاه با مردم شهر همدست شده و هريك از كسان قوام الملك را كه به طرف ارك مىآمدند ، بدست مىآوردند و لخت مىكردند . همچنين توپچىهاى جمعى عطاء الدوله . همينكه اين خبر به مردم تلگرافخانه رسيد ، به هيأت اجتماع از تلگرافخانه بيرون آمدند و فرياد يا الله يا محمد يا حسن يا حسين بلند كردند ، كه يكدفعه فوج خلج و جمشيد خان ، تفنگها را در ميدان ريخته و فرارا آمدند ميان باغ كلاه فرنگى . كسى كه در ميدان ماند ، برهان الدوله و حاجى نصير الملك و احمد خان سرتيپ جهاز با بيست نفر نوكرهاى شخصى . توپچىهائى كه در پاى توپ بودند ، فرياد مىكردند كه ، يا نظام السلطنه قوام را از بالاخانه پائين بفرستد كه از شهر بيرون برود ، يا ما توپها را به بالاخانه مىبنديم و ما در اين مسئله با اهل تلگرافخانه و شهرى ، يكى هستيم . سرباز فوج خلج هم كه به ميان باغ رفتند ، بنا كردند به رفتن و زدن نوكرهاى قوام الملك . در اين بين ، حسين خان گوارى برادر ميرزا حسن خان پيشكار قوام و ميرزا اسماعيل ارسنجانى منشى قوام را لخت مكشوف العوره ، از طرف محلهء سروستان به ميان ميدان آوردند و فرياد مىكردند كه همين كار را با خود قوام خواهيم كرد .
من ديدم حالا اضطرارا كار گردنگير مردم مىشود و خودم را طرف خواهند كرد و من هم ناچارم طرف بشوم . ميرزا حيدر على خان نواب و على نقى خان صمصام الملك و عطاء الدوله را كه مىدانستم با مردم همدست بودند ، فرستادم به ميان جمعيت تلگرافخانه كه ، من هم باطنا ميل به بودن قوام نداشتم و ندارم . چون مطلب بر اولياى دولت مجهول بود و چنان مىدانستند كه مردم شيراز قوام را مىخواهند ، تا اين اندازه صلاح در اين بود كه بشود . حالا شماها آرام بگيريد ، برويد در تلگرافخانه باشيد . من قوام را مىفرستم منزل خودش و در تلگرافخانه اذن تبعيد او را از شاه و صدر اعظم مىخواهم و او را تا فردا عصر از اين شهر خارج مىكنم . به اين سه نفر هم درست تفهيم كردم كه ميل قلبى خودم اين بوده است كه ، دولت بداند من مىخواستم قوام را حفظ و از او رعايت و به او محبت كنم ؛ ولى بودن او در شيراز و مرجع كار بودن او ، امريست محال . حضرات هم معتقد شدند و رفتند به مردم ذهنى كردند و مردم دعاگويان به آواز بلند مراجعت به