به تلگرافخانه مىفرستاد .
فتح الملك و قوام دفتر نورى هم كه سابقهء غرضى با قوام داشتند و در ورود هم به جهت رياست سوارهء شيرازى كه در غيبت قوام الملك ، شاهزاده بزعم او در حق فتح الملك برقرار كرده بود ، و قوام الملك براى ميرزا محمد على خان پسرش فرمان گذرانده بود ، خانهشان در جنب تلگرافخانه بود و نان و گوشت و ما يحتاج آنها را از درب كوچكى كه تلگرافخانه به خانهء آنها متصل داشت ، مىفرستادند . اگرچه بعد از رسيدن اين راپرتهاى تلگرافى ، حكم سخت شد كه شاهزاده را على نقى خان صمصام الملك از شهر خارج كند و شاهزاده به باغ جهاننما رفت ، ولى عيال و اولادش در شهر بودند و متعذر به اينكه ، من خرجى راه و پول كرايهء مال مكارى ندارم . با اينكه در همين اوقات كه خبر رسمى حكومت من رسيده بود ، بيست و چهار هزار تومان اشرفى و مسكوكات طلا خريده بود ، معهذا يراقهاى طلاى اسب را شكست و فروخت . عين الملك پسرش كه از حكومت بهبهان مراجعت كرده بود ، محصل گذاشت و هزار تومان باقى محلى او را مطالبه كرد . عين الملك سوار شد ، آمد منزل من ؛ اسناد باقى محلى را آورد كه ، اينها را قبول كنيد و مرا از مطالبهء پدرم آسوده نمائيد . من هزار تومان حوالهء حاجى ميرزا كريم صراف دادم و سندها را هم به خود او رد كردم كه ، اين هزار تومان را بلاعوض به احترام ورود و خواهش شما ، بخشيدم .
بعد از اينكه شاهزاده رفت به باغ جهاننما ، امام جمعه و جمعى از علما آمدند و مرا به باغ دولتى كه بيرونى و دار الحكومهء فارس است بردند . ولى هنوز عيال شاهزاده به انتظار آنكه دنبالهء شورش به خودم راجع خواهد شد ، از ارك وكيلى بيرون نرفته بودند .
بعد از ورود من ، از خارج و داخل معلوم شد كه صمصام الملك و حيدر على خان نواب كه وكالت تجارت انگليسىها را داشت و عبد الحسين خان نورى سرتيپ توپخانه هم ، با اهل شهر در مخالفت قوام الملك همدست هستند . از مأمورين دولت كسى كه با آنها اتفاق نداشت ، فوج قزوينى بود به رياست پسر ساعد الدوله ، از دار الخلافه حكم شد كه ، شورشيان تلگرافخانه را بگيريد و تنبيه كنيد و ابدا قبول تبعيد قوام الملك را نكنيد . من هم افواج را خبر كردم و توپچىها را قدغن كردم توپ حاضر كردند . به افواج هم شبانه فشنگ و تفنگ دادم . و تمام اين اخبار را نورىها به سيد على اكبر و شورشيان مىدادند .
تدبيرى كه كردند اين بود ، قرآنهاى زيادى سر چوب در روى پشتبام تلگرافخانه آويخته بودند و فرياد مىكردند كه ، ما مسلمانيم ؛ يك نفر قوام الملك را نمىخواهيم در شهر شيراز باشد ، چرا خون ما را حلال مىدانند ؟ سيد على اكبر هم پسرش و دامادش را با آنها فرستاده بود .
شورش
اين مردم هم تلگرافچى انگليس را در عمارت تلگرافخانه كه ديوانخانهء وكيلى است و در كمال استحكام است ، حبس كرده بودند و اذن خروج نمىدادند . من هم به عسر و حرج افتاده بودم . حاجى نصير الملك و قوام الملك اصرارى داشتند كه ، اگر يك تير توپ به