را در سوكستان صرف كردم . ميرزا محمد على خان پسر قوام الملك با صد سوار اينجا به استقبال رسيدند . بعد از صرف چاى و شيرينى و ناهار ، از آنجا سوار شديم . سه ساعت به غروب مانده وارد آباده شدم . در يك فرسخى آباده ، قوام الملك و عبد الله ميرزا حاكم آباده كه نسبت سببى هم با من داشت - عيالش خالهء ميرزا حسين خان است - و از جانب ركن الدوله حاكم بود ، به استقبال آمدند . در آباده چون خانههاى خوب است ، منزل مرا معين كرده بودند . آنجا چون مالها از منزل دوازده فرسخى خسته بودند ، دو روز توقف كردم .
قوام و آقا سيد على اكبر
قوام الملك از آن ميل مفرطى كه به ورود شهر داشت ، حبيب الله خان پسر بزرگش را از جلو فرستاده بود كه استمزاجى از حالت مردم و آقا سيد على اكبر مجتهد فال اسيرى بكند ؛ چون اخراج او را ركن الدوله دستاويز به خواستن سيد على اكبر و اتفاق رجاله قرار داده بود . زيرا كه در حكومت معتمد الدوله كه آقا سيد على اكبر شورش كرد و در مسئلهء تنباكو بلواى عظيم بر سر پا كرد ، معتمد الدوله از قوام الملك تبعيد او را خواست ؛ قوام الملك فرستاد در وقتى كه سيد به خارج دروازه براى فاتحهء اهل قبور رفته بود ، او را گرفتند و با ده نفر سوار شاهسون آوردند بوشهر . سيد در بوشهر و عتبات عاليات ، قوام الملك را تكفير كرد . بعد كه از راه عتبات به تهران آمد ، برحسب توصيهء مرحوم ميرزاى شيرازى ، او را احترام كردند و عود به شيراز دادند . اين مراجعت وقتى شد كه ركن الدوله ، قوام الملك را توسرى زد و زنجير كرد . عوام فارس اين مسئله را براى سيد كرامت قرار دادند . او هم جرى شده بود و در غياب قوام الملك ، در منبر او را تكفير مىكرد و فحاشى مىكرد و قتل او را واجب مىدانست . به آن ملاحظه ، قوام الملك پسر بزرگش را فرستاد كه استمزاجى از حالت سيد و رجالهء عوام بكند . در آباده مراجعت كرد و اطمينان داد كه ، ابدا نه خود سيد و نه مريدها و رجاله ، در صدد مخالفت نيستند .
من به قوام الملك گفتم ، صلاح در اينست كه در منزل قوامآباد ، خلعت حكومت لار و سبعه و داراب و ايلات خمسهء تو را بدهم و بدون ورود به شهر ، بر وى و بعد از سى چهل روز مراجعت كنى . در ورود به شهر ، كارهاى كلانترى و بلوك حومه را هم به حبيب الله خان بيگلربيگى پسرت وامىگذارم . قوام الملك اصرارى كرد كه ، اين مسئله مردم را جرى مىكند و سرود به ياد مستان مىاندازد و اسباب تجرى عوام و خود سيد مىشود . بهتر اينست كه در ركاب شما بيايم و ابدا از گذشتهها به روى خود نياورم . من هم ملاحظه كردم كه اين جوان مغرور اگر اصرار كنم ، از من در اول ورود مأيوس و متوحش مىشود ؛ همراه بردم و از منزل تخت جمشيد او را از جلو فرستادم رفت تهيهء استقبالى كرد . هر قدر هم از تهران به ركن الدوله تلگرافا تأكيد و حكم صريح كردند ، از عمارات دولتى به بهانهء مقروض بودن و تهيهء خرجى و مال كرايه براى بنه ، حركت نكرد . من هم ناچار به حاجى نصير الملك كه در منزل زرقان به استقبال آمده بود ، سپردم كه عمارت ظهير الدوله