تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
در قريهء انوشه بوديم . از آنجا به طرق رفتيم . روز حركت از طرق ، بعد از طى چهار فرسخ راه به قنات جديدى كه خودم احياء كرده بودم و مسمى به نظام‌آباد بود ، رفتيم . يك منزل چهار صفهء خشت و گلى در كنار جوى آب ايجاد كرده بودند و به قدر نيم سنگ آب هم جارى بود كه قدرى شورى داشت . ناهار را آنجا خورديم ، رفتيم مورچه‌خورت . در آنجا از جانب شاهزاده ظل السلطان منزل تعيين كرده بودند . در خارج قلعهء قديم ، عمارات عاليه ساخته‌اند كه قابل منزل هرمحترمى هست . يدك و كالسكه و لوازم تشريفات ، حتى شاطر ، با مصطفى قلى خان فراشباشى از جانب شاهزاده آنجا حاضر بود و سيورسات هم به اصرار دادند . فردا كه به شهر وارد مىشديم ، از تشريفات و آمدن جميع اجزاء حكومتى ، چيزى فروگذار نشد ؛ حتى از دروازهء جوشخانه تا ارك و آلاقاپو ، فراشان با چوب دست و فرياد پاشو و برو كه معمول خودم نبود ، مرا وارد عمارت كاج كردند . منزل هم در عمارت سيف الدوله كه در طرف جنوبى او شاهزاده عمارت جديد براى نشيمن خود دو رو ساخته است كه يك طرف به حياط كاج و يك طرف به عمارت سيف الدوله منظر دارد ، به من منزل دادند . حتى رختخواب مرا هم از اندرون آوردند . شاهزاده از آمدن و نشيمن آنجا به كلى صرف‌نظر كرد و در اتاق‌هاى چوبى عمارت چهل‌ستون ، سه روز بسر مىبرد . شام و ناهار و لوازم منزل كه علما و محترمين وارد شوند ، از عصرانه و آجيل ، ذره‌اى فروگذار نشد . و به رياست ابراهيم خليل خان كه در درجهء اول نوكرهاى شاهزاده و حاكم يزد بود و صارم الدوله و برادرهايش ، مخصوصا به ركن الملك نايب الحكومهء اصفهان حكم كردند كه تمام علما را اطلاع بدهد كه به ديدن بيايند ؛ مبادا به ملاحظات دور و دراز احتياط كنند . روز سوم من از چهار نفر بازديد كردم : آقا نجفى و امام جمعه و حاجى سيد جعفر برادر مرحوم حاجى سيد اسد الله و حاجى ميرزا هاشم چهار سوقى . روز چهارم از شاهزاده مرخصى حاصل كردم و انعام عملجات شاهزاده را سيصد تومان دادم . تا مرغ و كجى هم مشايعت كردند . شب در قلعه‌اى كه در صحراى مرغ از باغات مرحوم محمد على خان است ، ماندم . از آنجا به مهيار رفتم و از آنجا به مقصود بيگ كه ملك مرحوم برادرم بود ، و از مقصود بيگ به ايزد خواست كه اول خاك فارس است .

ورود به خاك فارس

در اينجا قوام الملك چادر و دستگاه مفصلى با دو شاطر سرخ‌پوش فرستاده بود . چون شاطرهاى خودم كه به اقتضاى عربستان ، لازم بود حكومت داشته باشد و همچنين حاكم عربستان بايد مهر را در روى كاغذ بزند و در عنوان ، « حكم عالى » بنويسد ، من فقط به داشتن شاطر و نىدار در پهلوى يدك قناعت كردم و مهر را به معمول عمومى ، در پشت احكام زدم و « حكم عالى » هم ننوشتم ؛ و حال آن‌كه هيچ‌يك از حكام سابق عربستان ، چهارمحال اصفهان ضميمهء حكومتشان نبود . ولى لباس شاطر را رنگ آبى قرار دادم . در آنجا هم كه شاطرهاى قوام الملك رسيد ، رنگ لباس آن‌ها را هم تغيير دادم . از ايزد خواست بنه را يكسر به آباده فرستادم . دوازده فرسخ سنگين است . خودم قسمى سوار شدم كه ناهار