شخص خود نظام السلطنه است . او هم رفت به عرض رسانيد . شاه گفته بود كه مرا بفرستد بروم به حضور .
حسين قلى خان و حكومت فارس
تا ساعت يك از شب رفته ، هرچه پيغام فرستاد ، جواب آمد كه ، به من دخلى ندارد ؛ خود داند برود . ناچار مرا برداشت در ساعت دو از شب رفته رفتم . شاه در اتاق برليان بود ، قدغن كرد بجز مهدى خان كسى نباشد . زياده از اندازه اظهار مرحمت كرد و خواست دستخط حكومت بنويسد ؛ به خودم گفت ، قلمدان و كاغذ را از روى ميز بياور .
آوردم . عرض كردم ، چون شاهزاده ظل السلطان مترصد اين كار است ، بهتر اين است كه اسم حكومت با يكى از شاهزادگان مثل سالار السلطنه يا ركن السلطنه يا ديگرى باشد و من به نيابت او بروم . خيلى تغير و اوقات تلخى كردند . دستخط نوشت ، جناب وزير اعظم ! فرمان حكومت فارس را بده به اسم نظام السلطنه بنويسند و ما را از زحمت جواب و سئوال با ركن الدوله خلاص بكن . قرار و قسط تفاوت عمل ماليات را هم با او بگذار . نظام السلطنه اصرارى دارد كه حكومت به اسم يكى از شاهزادههاى كوچك باشد ؛ به پارهاى ملاحظات اين اصرار را دارد . به او اطمينان بده اين خيالات را نكند و در كمال اطمينان برود . مىگويد ، بعد از اينكه اين كار رسمى شد ، ديگر توقف فرمانفرما و جمعيت كرمان و رضا قلى خان با جمعيت بنادر لازم نيست . در صورتىكه اطمينان داشته باشد و تعهد بكند ، زودتر كار او را رسمى كنيد كه آن جمعيت برگردند و رفع ضرر بشود .
ملاقات با امين السلطان
آن دستخط را من برداشتم آوردم ، ولى چون ساعت سه و نيم از شب رفته بود ، ملاحظه كردم كه امين السلطان اوقاتش تلخ مىشود كه ، در اين وقت شب از شدت شوق به حكومت فارس مرا آسوده نمىگذارد ؛ رفتم به منزل مرحوم برادرم و تفصيل را به او گفتم . فرداى آن روز ، وقتى كه هميشه مىرفتم منزل وزير اعظم ، باز رفتم . خبر دادند به اندرون . مرا خواست ؛ رفتم و تفصيل را بيان كردم و دستخط را دادم . جواب نوشت كه ، نظام السلطنه آمد ، او را ديدم . انشاء الله فردا مىروم حمام و بعد مشرف مىشوم ، قرار اين كار را مىگذارم ؛ ولى نظام السلطنه اصرارى در اسم يكى از شاهزادگان دارد .
عريضه را فرستاد . به من گفت ، اين كار صحيحى نيست و ظل السلطان تو را آسوده نمىگذارد و اولاد حاجى قوام به تو تمكين نمىكنند . من فقراتى كه ميانهء خودم و حاجى نصير الملك و امام جمعه و زن قوام گذشته بود ، بيان كردم . ولى گفتم ، مسئلهء ظل السلطان را شما بايد جلوگيرى كنيد و معايب او را بگوئيد . گفت ، در اين باب با سعد الملك مشورت بكن و شب بيائيد و مرا ملاقات كنيد . من بيرون آمدم . اول شب