هم اول اين فقره بود كه تمام جنس ممالك محروسه در ادارهء من بود و نقدى خزانه و گمرك در ادارهء امين الملك . بر او ناگوار بود كه من نقطهء مقابل او باشم و جمعى محترمين كه مأمور وصول و ايصال مىشدند ، جزء من باشند و حكام و صاحبان جنس محتاج به من باشند . در عمل جنس هم تصور مداخل مىكرد و براى او مداخل فوقالعاده داشت ؛ چنانكه بعد از انفصال من از اين عمل ، آنقدر دنبال رشتهء دخل را گرفت كه كليهء كار از ميان رفت ، تا به جائى رسيد كه ابدا رسمى از اين اداره باقى نماند . اين رشتهء رقابت متدرجا غليظ شد . بعد از فوت مرحوم امين السلطان كه امين السلطان ثانى خواست گمركات را به من بسپارد ، بر عداوت و عناد او افزود و اقوام و اجزاء آنها هم از حسد ، با مرحوم امين الملك همدست شدند و متدرجا خاطر امين السلطان ميرزا على اصغر خان را از من مشوب و مكدر كردند . به واسطهء اعتمادى كه شاه شهيد به من داشت ، صلاح را در اين دانسته بودند .
خرابى اوضاع فارس
بعد از ورود من ، به فاصلهء كمى خبر اغتشاش فارس چنان قوت گرفت كه مرحوم ركن الدوله مستأصلا از دولت استدعا كرد كه ، چون ايلات به طرف گرمسيرات رفتهاند ، علاج منحصر به اين است كه به حكومت كرمان و بنادر حكم شود با جمعيت خود بيايد و تنبيهى از عرب و بهارلو بكنند . در اين بينها ، در دو مسئله وزير اعظم آزردگى بهم رساند و تمارض كرد ؛ يكى مسئلهء استقراض شش كرور از بانك فرانسه بود ، يكى مسئلهء مونوپول ترياك ايران كه به توسط نايب السلطنه و به تحريض حكيمباشى طولوزن فرانسوى و اعتماد السلطنه محمد حسن خان پسر حاجى على خان اعتماد السلطنه ، شاه شهيد اصرارى داشت . وزير اعظم يا محض دولتخواهى يا بنا به رقابت و عنادى كه نسبت به نايب السلطنه داشت ، تمكين و تصديق نداشت و چهل روز تمام از اندرون بيرون نمىآمد . من و مشير الملك در اتاق درب اندرون روزها بوديم و مطالب و عرايض متفرقه را جواب مىداديم . دستخطها و نوشتجات دولتى را هم غلامحسين خان امين خلوت كه تحريرات حضورى با او بود ، مىآورد مىفرستاد اندرون و جواب حاصل مىكرد يا به بىاعتنائى بلاجواب مرجوع مىداشت . در اين موقع تلگرافات بىنظمى و حركت حاكم كرمان و جمعيت بنادر به رياست رضا قلى خان برادرزادهء من و آمدن داراب و عجز آنها از نظم عرب و بهارلو و صفحات گرمسيرات ، متواتر شد . قوام الملك و پسرهايش را هم كه بعد از ورود تهران ، بر حسب استدعاى شاهزاده روانهء ارض اقدس و اقامت در آنجا كرده بودند .
هرچه تلگراف از فارس از ايالت و حاكم كرمان و بنادر مىرسيد ، راجع به من مىكردند و من از روى بىغرضى جواب مىدادم . در باب حقوق اين سه جمعيت ، چيزى كه به صرافت طبع شاه و وزير اعظم قبول شد ، تقريبا نود هزار تومان مىشد . معهذا همه اظهار عجز كردند .