كوكب الدوله زن قوام الملك ، شال و كاسه نبات ، نصير الملك و همچنين سايرين ، شيرينى و كاسه نبات آوردند و حاجى ميرزا كريم هم شال و كاسه نبات . ده روز به اين تفصيل در باغ دلگشا بودم .
حكومت ركن الدوله و حوادث فارس
لازم است در اين موقع ، از حكومت ركن الدوله و وقايع آن ايالت بنويسم . بعد از اينكه معزى اليه را حاكم فارس كردند و معتمد الدوله اويس ميرزا معزول شد ، لدى الورود شيراز به تحريك سهام الملك و تقليد مرحوم فرهاد ميرزا معتمد الدوله كه مرحوم مشير الملك را چوب زد و دويست هزار تومان جريمه كرد ، شاهزاده خواست كه آن معامله را با محمد رضا خان قوام الملك ثالث بكند . سهام الملك هم كه سابقهء عداوت و رقابت با خانوادهء آنها داشت ، تقويت در خيال شاهزاده كرد . لدى الورود محمد رضا خان را گرفت و در منزل سهام الملك حبس و زنجير كرد كه ، بايد صد هزار تومان بدهى .
قوام به دار الخلافه تلگرافا عارض شد و از تهران نوشتند كه ، شاهزاده مزاحم قوام نشود ، او را مرخص كند ؛ اگر در كارها نمىخواهد دخيل باشد ، يا در خانهء خود بماند يا به تهران برود . رئيس تلگراف مأمور باشد كه او را بدون دينارى ضرر ، از محبس محترما به خانهاش ببرد . بعد از مرخصى ، قوام به واسطهء آن حبس و زنجير در شيراز نماند هردو پسرش را برداشت به تهران رفت . شاهزاده سهام الملك را حاكم ابواب جمعى او كردند . نصير الملك هم دخيل عمل وزارت نشد و ميرزا تقى خان تفرشى لنگ را كه از سفر حكومت خمسه پيشكارش بود ، وزارت داد . سهام الملك را همچون كار قوام پيشرفت نكرده و مايهء افتضاح شاهزاده شده بود ، بعد از دو ماه از حكومتها معزول كردند و روانهء تهران شد . ايلات كليتا ، خصوصا عرب ، بناى تاخت و تاز و بىنظمى را گذاشتند ، به حدى كه به كلى راه بيرونها مسدود شد و هيچيك از دهات قدرت زراعت نداشتند . كار حكومت به افتضاح كشيد . بناى تشكيل اردو و توپ و سوار و پياده گذاشتند . از قشقائى و غلام ولايتى و سوار ديوانى هرچه فرستادند ، قدرت جلوگيرى از عرب نداشتند . رضا خان عرب كتى با اقوام و ارقاب ، اعتنائى به اردو و جمعيت حكومت نمىكردند . خود مأمورين حكومت هم در نهب و غارت ، براى اهالى ولايت قرينهء رضا خان و اعراب شدند . هريك از حكام كه خودشان قادر به حفظ و نظم خود بودند ، جمعى خود را محفوظ مىداشتند ، مثل فتحعلى خان جراشى كه لارو سبعه را محفوظ داشت و حاجى نصر الله خان ايلخانى ، املاك و طايفهء خود را و خوانين دشتى و دشتستان ، حوزهء خود را ؛ ولى اعتنائى هم به شاهزاده نداشتند . مردم مستأصل شده بودند .
بعد از ورود من ، ابتدا حاجى نصير الملك مرا به باغ ارم ملكى خودش براى بازديد دعوت كرد . با اينكه آن روز تب عارضم شده بود ، چون مشار اليه همه روزه در باغ دلگشا حاضر بود ، محض احترام او پذيرفتم . وقتى كه رفتم ، ديدم جز من احدى دعوت