و شربت مىكنيد . و حال آنكه ، جزء واجب و مستحب و از شرايط مذهب اسلام ، احترام اين عيد نيست ؛ چنانكه هرگاه در تحويل حمل يا غدير يا اضحى و عيد فطر براى ماها مصيبتى رو بدهد ، لوازم عيش را ترك مىكنيم و ابدا خللى در دين و آئين ما حاصل نمىشود . در اين صورت ، اگر گذشته از جهال ، عقلاى ما هم با شما معامله به مثل كنند ، شرعا و عقلا هرجزاء و تأديبى كه بر آنها وارد آيد ، اشد از او دربارهء شما سزاوار است . از قضا ، همه تصديق كردند و قرار بر اين شد كه آنها نيز بعدها رعايت احترام عاشورا را بكنند .
مراجعت به بوشهر
براى شب عيد نوروز مراجعت به بوشهر كرديم . بعد از ورود بوشهر ، حكومت و گمرك عباسى را به محمد حسين خان و گمرك بوشهر را بهطور ضبطى به ميرزا خليل شيرازى پسر حاجى ميرزا احمد ديوان بيگى و ايشك آقاسى مرحوم حسام السلطنه سپردم .
خوانين دشتى و دشتستان را خواستم ، قرار كار هريك را دادم . و بنا به صوابديد مرحوم برادرم ، رضا قلى خان برادرزادهام پسر مرحوم برهان الدوله را از تهران احضار كردم كه بيايد نايب الحكومهء كل باشد و خودم چندان زحمتى نداشته باشم . زيرا كه نوكرهاى ذى شأن و محترم مثل حاجى حسن خان و عبد الحسين خان و محمد حسين خان ، متفرق شده بودند . حاجى حسن خان به مكهء معظمه و عبد الحسين خان بر سر املاك خمسه و ميرزا نصر الله به گمرك اصفهان رفته بود و محمد حسين خان به حكومت عباسى و لنگه . غلامرضا خان پسر عمويم كه پسر مرحوم فتح الله خان سرتيپ بود ، چون معتاد به هرزگى شرب و تخته بازى بود و از ترس من قدرت و دسترسى نداشت ، او هم مرخصى گرفت كه سه سال است سفرم طول كشيده ، مىروم از عيال و خانهام سركشى كنم ؛ مرخص كردم رفت .
حتى ميرزا ابراهيم تفرشى كه محاسب و مستوفى بود ، به واسطهء طول مدت سفر ، مرخص خانه شد . در وقت آمدن رضا قلى خان ، خلعت حكومت مرا يك شمشير مرصع از درجهء اول دادند رضا قلى خان آورد و اول برج سرطان بود كه وارد شد . از راه شيف ، من با استملنج كه جاليبوت دودى است ، با جميع صاحب منصبان و تجار تاشيف استقبال كرديم . آنجا چادر زده بودند ، صرف شربت و شيرينى شد ، مراجعت كرديم .
مراجعت حسين قلى خان به تهران
بعد از دو ماه توقف رضا قلى خان ، تلگرافا استدعاى مسافرت تهران را كردم كه ، پارهاى مطالب دارم ، بايد حضورا به عرض برسانم . از كار بنادر هم به واسطهء بودن رضا قلى خان ، مطمئن هستم . اذن دادند . او را با عيال و حسين گذاشتم . در اول برج سنبله با يك بنهء مختصرى و چهار پنج نفر نوكر عازم تهران شدم . درشكهاى هم از حاجى على اكبر خريدم كه پشت كروك او جاى يك نفر با بار و اسبابها مىشد ، و از