تشكيل داده و در كف زمين ، آب انبارهائى براى جمع شدن آب باران ، مسقف كه با سطح زمين مساوى است ساخته و بر روى هريك در محكمى با قفل و كليد و حلقه نصب كردهاند .
چندجا هم براى قراول و اسلحه و قورخانه ، يك مرتبه بست ساخته و دار العلمى بلند در كنار دريا براى چراغ شب ، در كمال ارتفاع از چوبهاى هندى ساخته و چند خانوار هم از اهل بيابان به عنوان آبكشى از چاه و توجه ماده گاو و گاو آبكشى و نانوائى ، در خارج آن سيم ساكن كرده و براى آنها خانههاى نخل خرما به قانون اعراب و گرمسير - ات ، در كمال ترتيب و تنظيف ساخته بودند .
بعد از گردش و ديدن آنها ، من رفتم به قلعهء حكومتى و قونسول رفت به شكار .
شب را هم آنجا ماندم . صبح رفتم به كشتى پرسپليس . قونسول را وداع كرديم و روانهء عباسى شديم . چهل روز در عباسى اقامت كرديم . چشم حسين درد شديدى گرفت . بعد از بهبودى ، به خيال رسيدگى ميناب و شميلات افتادم با كشتى بادى عربى كه « بغله » مىگويند كه از كشتى دو دكل ، كوچكتر و از ساير اقسام كشتىهاى عربى ، بزرگتر است ؛ چنانكه با همينها سابق ، اسب به هندوستان حمل مىكردند و اغلب مال التجاره با آنها حملونقل مىشد . سه كشتى از اهالى قشم حاضر كردند . يكى را اسب و چادر و بارهاى غير لازم گذاشتيم با فراشى ، يكى هم نوكر و طباخ و غيره ، يكى را هم خودم و حاجى احمد خان مشهور به « كبابى » حاكم سابق عباسى و حسين و چند نفر عملهء خلوت .
سه ساعت به غروب مانده سوار شديم . از جزيرهء هرمز گذشتيم و هنوز داخل خورميناب نشده ، لنگر انداختيم . شامى طبخ كردند . صيادى ماهى بسيار خوبى گرفته بود ، با غذا خورديم .
خور ميناب
احمد خان سرتيپ جهاز و حاجى احمد خان اصرار كردند كه بايد به كشتى رفت كه مقارن صبح از خليج بيرون برويم و مقارن علامت ورود به خور ميناب حاضر باشيم كه اگر باد هم مساعدت نكند ، بتوانيم با جاليبوت خودمان بدون اسباب از رودخانه به خشكى برسيم . چنان كرديم . از قضا باد خوابيد و مهار بغلهها را عمله گرفت و در جاليبوت سوار شدند . به زور پارو ، ما را اول آفتاب به جاى علامت كه چوبى بلند نصب كردهاند رساند . اين چوب علامت آنست كه ، از آنجا به شكل يك نهرى آب داخل خشكى ميناب مىشود و دو فرسخ امتداد دارد . دو طرف ، جنگل چوب و سبزه و دراج است .
در اواسط آنجا ، آب شيرينى كه از رودخانهء ميناب فرو مىرود ، باز از زمين مىجوشد ؛ ولى اغلب به واسطهء جزر و مد دريا ، بىحاصل است . اين خور درمد ، پر از آب است كه بغلههاى بزرگ تا انتهاى او مىرود . در بودن باد ، به زحمت و در نبودن باد ، مهار كرده ، مىكشند . ما چون از سوارى و بطوء حركت بغله خسته بوديم ، در جاليبوتهاى كوچك ، سه نفر چهار نفر نشستيم . سه جاليبوت داشتيم . يكى را من و حاجى احمد خان و حسين و حاجى اسماعيل ناظرم نشسته بوديم ، يكى را محمد حسن خان و احمد خان سرتيپ و دو نفر