از من در كنار رودخانه زده بود ، خارج نشد و نرفت و هرروز به عيادت مبتلاهاى وبائى من و خودش مراقبت داشت . عملجات كه اينطور ديدند ، متفرق نشدند و انصافا حاجى استاد على هم جرأت شير به خرج داد و ابدا تفاوتى در حالش حاصل نشد .
خرابى پل
سلهاندازى را از دو طرف شمالى آورديم كه دو ذرع فاصله داشت . حاجى اصغر سولقانى نوكر خودم كه مباشر آن كار بود ، مكرر از اين طرف به آن طرف مىجست و و لولهء شادى و شعف در ميان اين دو دستهء دزفولى و شوشترى برخاست ؛ تكبيرها مىگفتند و صلوات مىفرستادند . من هم در روى سلهء طرف شوشتر بودم كه يك دفعه معلوم شد از ييلاقات بارندگى شد و آب رو به زيادى گذاشت ، رنگش نيز تغيير كرد و يك صداى مهيبى از سلهها برخاست و حالت زلزله دست داد . معلوم شد كه ريسمانها گسيخته است .
چنان صداى مهيبى از پاره شدن ريسمانها و خوردن سلهها به هم ديگر برخاست كه عملجات روى سد از دو طرف فرار كردند . مرا هم حاجى حسن فراشباشى بدوش كشيد و بتاخت از روى سلهها گريخت . به من از شدت غصه ضعفى مستولى شد كه ابدا مشاعرم بجا نبود . اغلب عمله را هم با سله آب برد و متصل سنگ سلهها بهم مىخورد و صداى شليك توپ از زير آب برمىخاست . صندوقهائى كه مهيا كرده بوديم در روى سد قديم كه فرداى آن روز به آب بيندازيم ، همه را آب برد . اهل شهر كه پارهاى بعد از تخفيف و با مراجعت كرده بودند ، براى تحقيق و تسليت از علما و سادات و رؤسا آمدند . اين واقعه قبل از ظهر اتفاق افتاد . طرف عصر خائب خاسر ، من و حاجى استاد على و اجزاء و عمله مراجعت به شهر كرديم . مدت توقف ما در ميان رودخانه و زير پل ، سه ماه در آن حر هاجره طول كشيده بود و من ابدا رنگ قلعهء سلاسل و حمام را نديده بودم ، مگر دو دفعه براى پرسش و دلجوئى سربازهائى كه مبتلاى و با شده بودند رفته بودم .
ساعد السلطنه و صاحب منصبان آمدند چادرها را كندند و آوردند قلعه . خودم هم غروب آفتاب به قلعه رفتم . در ظرف آن سه ماه از ماليهء خودم محض تحصيل اجر و ثواب ، در قلعه بناى سردابى كه مشهور به شوادان است گذاشته بودم كه از سنگ بريده بودند و هنوز كاشى و سفيد كردن او باقى بود و مسكون نشده بود . به واسطهء عادت در چادر و گرما ، چندان حاجتى هم به او نداشتم .
امتداد سيم تلگراف و طرح بندر ناصرى
بيان واقعه را راپرت به دار الخلافه نوشتم . حاجى استاد على حسابهاى مردم را صاف كرد ، قبض وصول پول و طومار مخارج را داد ؛ فرستادم رفت . طراحى تلگرافخانهء بند قير و بناهاى اهواز را كرد و بنا گذاشت مشغول شدند ؛ زيرا كه از جانب دولت ، آقا رضاى ناظم خلوت پسرعموى مرحوم امين السلطان مأمور بود كه سيم را تمديد