تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 157

مساهمون:

ص١٥٧
و ريسمان كتانى قوى به هم وصل كرده و به جلوى آب مىاندازند به قدر عمق آب دو مرتبه و سه مرتبه بر روى هم ، و همه را با ريسمان به هم وصل مىكنند . ما در عرض بيست و دو ذرع و در طول چهارصد و پنجاه ذرع ، بايد جلوى آب را با اين سله بگيريم كه آب برگردد به طرف نه چشمهء شكافته . اما عمق آب ، جائى بود چهار ذرع و جائى الى دوازده ذرع . اما صندوق كه براى ميان سد و پايهء پل مىساختند ؛ از چوب صندوقى مربع طولانى به ارتفاع سه ذرع عرض و طول دو ذرع از تخته مىسازند . بعد از اين‌كه آب جارى بسته شد ، تا هرجا كه آب راكد و رطوبت زياد هست ، درزهاى صندوق را از قير مىبندند و ميان صندوق را پر از آهك و خاكستر و سنگ‌هاى كوچك مىكنند و به هم وصل كرده ، چهار صندوق و ده صندوق به قعر آب مىبرند و مىبندند با همان ريسمان‌هاى كتانى و چندين طبقه بر روى هم مىاندازند تا از آب خارج شود و بتوانند بر روى او بنائى بنيان نمايند . از يك طرف نجار وسله‌بند مشغول كار بودند و از طرفى آلات و ادوات مىآوردند . من هم در آن حر هاجره ، روزها در سايهء پل و بعد از شدت گرما در وسط روز ، كپرى از خار شتر بسته بودند كه براى صرف غذا آنجا مىرفتم . آن سنگ‌ها و رودخانه را چنان آفتاب گرم مىكرد كه از حد وصف خارج است .

شيوع مرض و با ، محرم 1307

عاشورا بود و صبح‌ها اول طلوع در سايهء پل روضه‌خوانى داشتم . دو ساعت از دسته گذشته ، در مجلس چهار پنج نفر از شدت حرارت غش مىكردند . خودم دو دفعه غش كردم . هرچه حاجى سيد عبد الصمد و ساير علما مىآمدند مىگفتند ، اين توقف شما در اينجا مهلك است ، قبول نمىكردم . ساعد السلطنه در خانهء ميرزا اسد الله خان بود . نوكرهاى خودم بعد از ناهار به قلعهء سلاسل كه نزديك بود مىرفتند . شب‌ها تا صبح سه چهار دفعه بيدار مىشدم ، ملاحظهء آب را مىكردم كه مبادا در سرحدات بارانى باريده باشد و زياد بشود . در اين بين ، ناخوشى و با بروز كرد به قسمى كه علما و سادات و اهالى شوشتر متفرق شدند . براى بناى محمره حسن اتفاق بود كه شيخ كه از ناخوشى وحشت داشت ، فرار كرده بود . فرصتى بدست عبد الحسين خان افتاد و شروع در تهيهء مصالح و بناى عمارت دولتى كرد . اگر شيخ معز السلطنه فرارى نمىشد ، پيشرفت اين كار ممتنع بود . نوشت كه ، اعراب متفرق شده‌اند . سيصد نفر براى عملگى با اجرت زياد فرستادم . در چادر خودم سه نفر مبتلا شده و مردند و از بناهاى همراه حاجى استاد على ، دو نفر تلف شدند . ساعد السلطنه و آقا جان خان و عباس قلى خان مهندس با هم و با ساير صاحب منصبان جزء ، هم قسم شده بودند كه بيايند چادر مرا خراب و عمله را متفرق كنند . بعد از رسيدن به آن محل ، قدرت و جرأت نكردند و به عجز و التماس برآمدند . جواب دادم كه ، من حيات و ممات را از جانب خدا مىدانم . ولى تقصير را بر شما وارد نمىآورم ، شماها مرخص هستيد . شبانه عباس قلى خان و آقا جان خان به طرف دزفول فرار كردند ، ولى ساعد السلطنه سرباز را متفرق كرد و خودش از چادرى كه به فاصلهء دو هزار قدم دور تر