دولت مىرود ، پلها را آتش مىزنند و عبور خودشان با بلم عربى است . هر اردوئى كه در غربيه تشكيل شود ، بغتتا به قدر هزار نفر تفنگچى از زير پاى اردو از ميان بلمها بيرون مىآيند و به اردو ريخته مىشوند ؛ چنانكه با مرحوم منوچهر خان معتمد الدوله ، اين معامله را به شرح حاشيه كردند . تقريبا از ابتداى اين نهرها كه به شكل دايره اطراف فلاحيه را احاطه كرده است ، تا خود فلاحيه سه فرسخ راه است . در آخر اين دايره تمام فاضل آب نهرها بهم متصل مىشود و به طرف شط العرب كه ميانهء شمال و مشرق است ، تشكيل يك بحيره مىكند كه به اصطلاح آنها « حور » بر وزن دور است . در وقت زراعت شلتوك ، آب حور نقصان حاصل مىكند و بذر برنج را در بلم مىريزند و مىبرند در مواضعى كه زمين بلندتر است مىپاشند و محصول شلتوك عمل مىآورند كه به مصرف اعراب براى طبخ عربى مىخورد . آب تمام اين نهرها يا به نخيلات داده مىشود يا به زراعت شلتوك .
آنچه شلتوك حور است ، سرخ است و هرچه در خارج آنجا زراعت مىشود ، سفيد است .
اهالى فلاحيه در خدمت نخل و زراعت شلتوك اهتمامى دارند ، ولى مرتع مال و محل زراعت گندم و جو ندارند و بايد در بلوك جراحى زراعت غله بكنند . ماديان و گوسفند آنها هم در جراحى مىچرد . بدين واسطه ، اسير و مقهور ضابط و مباشر جراحى هستند ؛ و اين هم تفضل خدائيست ، و الا كار آنها به قهر و غلبه پيشرفت ندارد . استيلاى من به آنها ، اول فضل خدائى بود و ثانى چون جراحى را من به مير عبد الله خان واگذار كرده بودم و مير عبد الله خان نسبت به من صديق و خدمتگزار بود ، فضل خدائى اين مسئله را اسباب استيصال آنها كرد .
مراجعت به دزفول
بارى تمام ماليات را پرداخته بودم و تفصيل واقعه را با سه هزار تومان جزاى نقدى به دار الخلافه عرض و ارسال داشته بودم و مورد تحسين فوق العاده شده بودم . از روز ورود به غربيه پيشامد كار و هرمطلبى داشتم ، به واسطهء تلگرافخانهء انگليسها كه در فاو واقع است ، به دار الخلافه مخابره مىكردم . روز بيست و پنجم صفر المظفر ، مظفر و منصور از غربيه اردو را به طرف اهواز حركت دادم . آدم از جلو فرستاده بودم و چاههاى آب كه در موضع مسمى به « بند » ، خودم حفر كرده بودم ، تنقيه كرده بودند . روز بيست و ششم وارد آنجا شديم . ولى ديگر از گرما نمىتوان نوشت كه چه حالت داشتيم .
روز بيست و هفتم از آنجا به اهواز رفتيم . شبى كه از بند حركت مىكرديم ، يك قاطر مكارى كه در زير بار تجير چادر من بود ، گم شد . حكما او را با بار از مير عبد الله خان خواستم .
آدم با مكارى به تفحص فرستاد . چهار ساعت از روز گذشته ، در اهواز بود كه جثهء قاطر را با بار تجير آوردند . معلوم شد مكارى در آب دادن قاطرها غفلت كرده و اين حيوان تشنه بوده است ، چاه را هم بلد بوده و رفته است به هواى آب كنار چاه . بارهاى تجير مانع از افتادن او در چاه شده بود . غلهاى كه براى سيورسات اردو تهيه كرده بودم ، چون در جراحى غله بسيار بود ، چندان حاجت نشد . صد و هشتاد خروار گندم و جو و آرد