شيخ مزعل خان از كشتى پياده شد و مذكور داشت كه ، آمديم به اسماعيليه ، وقتى كه ديديم شما تشريف نياوردهايد ، يقين حاصل كرديم كه راه را گم كردهايد . عزم كرديم تا اهواز بيائيم كه هرجا رسيده باشيد ، سوار شويد . اسباب آبدارى و غيره را بردند كشتى . اسب و مال آبدارى و راويه را يك نفر سوار بلد برداشت كه همهجا از كنار كارون بيايد و بياورد به اسماعيليه و از آنجا در آب با بكاره حمل نمايند . به كلى از خيال بنه آسوده بوديم كه فرج الله بيگ مير آخور همراه است و به اهواز كه رسيدند ، اهل اهواز از راه خشكى مىآورند و نهايت سه روز بعد مىرسد . رفتيم . شيخ مزعل به رسم معمول تا دو فرسخ بالاتر از محمره بابلم آمده بود ، وارد كشتى شد . بعد از اظهار مهربانى ، فرستادم منزل حاجى ايلخانى و اين خانوادهء حاجى جابر خان با مرحوم حسين قلى خان و خانوادهء او بغض و عداوت كامل داشتند ؛ ولى با حاجى امام قلى خان ، بر خلاف متحد و صديق بودند . به حدود محمره كه رسيديم ، كنار كارون و وسط شط العرب يكجا تفنگچى متراكم بود و شليك شاديانه مىكردند . مرحوم برادرم با حاجى آقا محمد در جهاز پرسپليس در لنگرگاه محمره بودند و با كاپيتان باطهء آلمانى و هنكه نايب او ، به كشتى وارد شدند . روى شط العرب كشتىهاى كوچك عربى ، و پر از تفنگچى استقبالى بود در ساحل . كشتىها پردههاى سرخ و سفيد براى احترام و اظهار مسرت افراخته بودند . از قضا تير تفنگى كه گلوله داشت ، از خودشان به يكى از نوكرهاى شيخ مزعل خورد و مجروح كرد ، ولى نمرد .
وارد فيليه شديم . شيخ ، اسباب و زندگى و معاش درست نداشت ، زيرا كه همه را حمل به جزيرهء زين كرده بود . سه روز مانديم ، خبرى از بنه نرسيد . بعد از سه روز ، فرج الله بيگ آمد و مذكور داشت كه ، شب راه را گم كرديم و هريك به طرفى رفتيم .
صبح من با چند بار ملزومات ، آمدم كنار كارون ، ولى سه قاطر كه صندوقخانه بار داشت و جلوى آنها در دست شاگرد قاطرچى بود ، معلوم نيست كجا افتاده و ماندهاند . روز چهارم شاگرد قاطرچى رسيد و گفت كه ، صبح امروز خودم را در صحرائى ميان جنگل كنار ديدم . نمىدانستم كجا است . از شدت تشنگى ، خودم و مالم قريب هلاكت بوديم .
بارهايم را پائين آوردم در ميان جنگل گذاشتم و خودم قاطرها را برداشتم . سرگردان به هر طرف مىرفتم و از عطش هيچ چيز نفهميدم . به يك گله شتر رسيدم ، ساربانى عرب همراه آنها بود . حالى كردم به اشاره و زبانم را بيرون آوردم . زبان قاطرها را هم بيرون آوردم . دانست تشنه هستيم . ما را خيلى راه همراه برد . به چند چادر عرب رسيديم و آب به من دادند و قاطرها را هم قدرى آب دادند . از آنجا ما را به كنار كارون آوردند . ديگر نمىدانم بارها كجا است . فورا مير عبد الله خان را خواستم و شيخ مزعل خان را گفتم ، من اين بارها را از شما و شيخ جعفر خان مىخواهم ، زيرا كه هرچهار طرف اين صحرا جزء جمعى شما سه نفر است . حكمى به شيخ جعفر خان نوشتم ، يك سوار از سوارهاى مير عبد الله برد . پنج سوار از مير عبد الله و ده سوار از شيخ مزعل فرستادم كه ، بدون عذر بايد بارها را پيدا كرده بياوريد . آنها رفتند و بعد از سه روز كه تمام صحراها را گرديده بودند ، سوارهاى مير عبد الله خان به بارها رسيده بودند و به همان صورت و هيأتى كه شاگرد قاطرچى
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 146
مساهمون: حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
ص١٤٦