عزيمت به محمره
روز بيست و يكم محرم از غربيه حركت كردم ، ولى محمد صادق بيگ جلودار را براى تبليغ مژده ، همان روز مراجعت دادم و شرحى به مرحوم سعد الملك با حكم اظهار التفاتى به شيخ مزعل نوشتم . شب بيست و دوم محرم ، اول غروب راه افتاديم . نوشته بودم كه ، جهاز دودى شيخ به اسماعيليه حاضر شود . يك راويه آب هم همراه حمل كرديم . بنه با بلد به قدر دو ساعت فاصله حركت كرده بودند . چون عربستان هيچ نقطه به نقطهء ديگر خط راه ندارد ، اعراب از جائى كه به جائى مىروند ، اگر شب است بر اثر ستاره و اگر روز است بر اثر آفتاب يا كوه و بلندىهايى كه خودشان مىشناسند طى طريق مىكنند . قدرى كه راه رفتيم ، ملتفت شدم صداى زنگ قاطر نمىآيد و به بنه نمىرسيم ، متعجب شدم . به قدر دو فرسخ كه رفتيم ، من ملتفت شدم كه به طرف قطب شمالى مىرويم و حال آنكه بلد در جلو بود . ايستادم و مير عبد الله خان و آقا رضا را خواستم و گفتم ، ما از اهواز كه به طرف فلاحيه مىآمديم ، همهجا قطب شمالى در پشت سر بود قدرى مايل به كتف چپ ؛ حالا مواجهه قطب مىرويم . معلوم است به طرف اهواز مراجعت مىكنيم و حال آنكه ما بايد به طرف مغرب برويم كه به رود كارون برسيم و از آنجا به سمت جنوب برويم كه قطب باز به پشت سر بيفتد . تصديق كردند . از بلد پرسيدم ، كجا مىرويد ؟ گفتند ، به طرف اهواز كه شنيديم كشتى آنجا آمده و بايد برويد آنجا و از آنجا با كشتى كارون به محمره . او قاتم تلخ شد . دو نفر از سوارهاى مير عبد الله خان را دستور العمل داديم كه ، همهجا قطب را بر شانهء راست بيندازيد و برويد . وقتى كه به رود كارون رسيديد ، آتشى بزرگ بيفروزيد . از قرارى كه حدس زديم و از روى ساعت معلوم شد ، چهار ساعت كه چهار فرسخ راه باشد ، بر خطا پيمودهايم و بنه هم بر خطا رفته است . گمان كرديم بنه مىرود اهواز و ندانستيم كه به قدر انحراف قطب از شانهء چپ ، آنها هم از وصول به اهواز منحرف مىشوند . علاجى نداشتيم . آبى كم كه همراه بود ، قريب الاتمام شد . براى نماز و صرف شام پياده شديم . همه شام خوردند . من به احتياط تشنگى شام نخوردم و سفارش كردم كه تقليل در غذا بكنند . معهذا به محض سوارى ، با آنكه در كمال سرعت مىرفتيم و صحرا هم همه جنگل كنار بود و در عبور خار درختهاى كنار زحمت مىداد و لباسها را پاره مىكرد ، مردم در كمال استيصال از عطش بودند كه شعلهء آتش از برابر پيدا شد .
آن قوت واهمهء مردم تخفيف يافت و به سرعت رفتيم . يك ساعت و نيم به صبح مانده ، به آتشى كه سوارهاى مير برافروخته بودند رسيديم . كنار كارون بود ، پياده شديم و آب خورديم .
براى من چاى ترتيب دادند ، با قدرى نان خشك خوردم . هركس خسته افتاد و خوابيد .
من مىخواستم بخوابم ، به ملاحظهء نزديكى صبح كه مبادا نمازم فوت شود ، خوابم نمىبرد .
صبح طالع شد ، از دور صداى دودكش كشتى كارون آمد . من نمىدانستم كه اين كشتى بر خلاف كشتىهاى ديگر ، تنورهاش چنين صدا مىكند . برخاستم ، دودكش را از دور ديدم . بعد از يك ساعت ، قريب به طلوع آفتاب كشتى رسيد . ميرزا حسين منشى