بيست و هشتم ذيحجه به من رسيد . روز بيست و نهم از قلعهء سلاسل به دروازهء تبيل نقل مكان كردم . دو عرادهء توپ دهنپر قديمى هشت پوند و قورخانه همراه برداشتم با ساعد السلطنه و فوج فدوى ؛ و تتمهء سرباز چهارمحال را براى قراولى قلعه و شهر گذاشتم . روز دوم محرم حاجى امام قلى خان را هم با سى سوار بختيارى همراه بردم . منزل به منزل به اهواز رفتم . براى آذوقهء اردو از مياناب شوشتر گندم و جو به قدر يك ماهه با كشتى آدم گذاشتم حمل كنند .
در كنار رود كارون در اهواز ، روز ششم محرم اردو زدم . روضهخوان هم سه نفر همراه داشتم كه عصرها روضه مىخواندند . بعد از ورود اهواز ، چون ما بين مير عبد الله خان و حاجى امام قلى خان چند قتل واقع شده بود ، حاجى امام قلى خان را سوار كردم كه به منزل او برود كه هم اصلاحى بشود و هم اطلاعاتى از عمل فلاحيه حاصل كند . رفت و روز نهم مراجعت كرد ، مذكور داشت كه ، مير عبد الله با پانصد سوار حاضر خدمت است ، ولى رفتن به فلاحيه امر مشكلى است . بعد از آنكه او را جواب سخت گفتم ، در باب راه رفتن رأى زديم و شور كرديم . آقا رضاى مستوفى و ميرزا بزرگ خان و حاجى امام قلى خان گفتند ، از راهبند ممتنع است ، زيرا كه آب ندارد ؛ بايد از كنار كارون برويد تا مقابل محمره و از آنجا كنار نهر حفار را بگيريد و به فلاحيه برويد كه همه جا آب داشته باشد . هركس به فلاحيه از حكام سابق رفته است ، اينطور رفته است . من اين رأى را نپسنديده و جواب دادم كه ، خصم را پشت سر گذاشتن و به طرف مخالف رفتن ، دليل عجز است و چنين تصور مىكنند كه من مىروم شيخ مزعل را واسطه كنم كه به ميان بيفتد و اين كار را به اصلاح بگذرانند ؛ هم سبب جرأت اهل فلاحيه مىشود و هم شيخ مزعل مرا محتاج به خود مىداند . من از راهبند مىروم . هركس نمىآيد با من ، اينجا بماند . فورا ميرزا فتح الله پسر آقا سيد على نطنزى را با چهار نفر سرباز و يك نفر كه فى الجمله در كار حفر چاه سررشته داشت ، از اهل اهواز ، روانهء بند كردم كه چند چاه حفر كنند و به آب كه رسيد ، خبر بدهند . از علامت اقبال و مشيت الهى ، در دو روز سه حلقه چاه را به اتمام رساندند كه در چهار ذرعى به آب شيرين رسيده بود و كوزهاى از آب براى نمونه فرستادند . به محض رسيدن آب نمونه ، شب دوازدهم از اهواز با اردو حركت كرديم . تا رسيدن من ، دو حلقهء ديگر چاه به آب رسيده بود .
خودم از جلو رسيدم و چاهها را ميان سرباز و توپچى و سوار و عملجات خودم قسمت كردم . فوج كه رسيد ، بر سر هريك دو قراول گذاشتم و چادر خودم را هم نزديك به چاهها به احتياط نزاع زدند . روز دوازدهم آنجا ماندم . شب سيزدهم محرم از آنجا به طرف غربيه حركت كردم . قدغن كردم راويهء خودم و راويهء فوج و توپخانه را پرآب كردند و هركس هرقدر ظرف داشت ، آب برداشت و راه افتاديم . براى وقت طلوع فجر ، ديگر آبى باقى نمانده بود . در اول طلوع آفتاب سرباز و توپچى از تشنگى و گرمى هوا همه از پا افتادند و در عرض راه به حالت احتضار ريخته بودند . تا غربيه يك فرسخ ديگر راه داشتيم . راويهها را بتاخت فرستادم از رودخانهء جراحى آب بياورند . قدرى دير رسيد ، ايستادم تا آب را رسانيدند . با ظرفهاى مختلف از تنگ و كوزه ، آب به سوارها دادم .
خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى ) — صفحة 142
مساهمون: حسين قلى خان نظام السلطنه مافى
ص١٤٢