گرم و برج سرطان بود ، روزها از پلهء خراب و صعبى كه سى و هشت پلهء خراب و صعبى كه سى و هشت پلهء تاريك بود ، به كنار كارون نزول مىكردم و در آنجا ناهار را با كلك مىآوردند ، مىخوردم و مىخوابيدم . جانورهاى زيادى در آن كهف بود . خاك و گل و سنگ او را كه به سالهاى دراز انباشته شده بود ، پاك كردم و بعضى رخنههاى او را گرفتم و پلههاى او را مرمت كردم . معاش به زحمت مىكرديم . ميرزا عبد الله خان هم آدم فرستاد كه ، چون مرا به تقويت و همراهى شيخ جعفر خان و مأمورين مأمور كرده بوديد ، خود نتوانستم بيايم . تمسكات اصل و فرع را نوشته و حكم و خلعت او را دادم بردند . بيستم ذيحجه مشايخ جزء فلاحيه آمدند منزل شيخ محمد پسر حاجى شيخ جعفر و او را واسطه كردند كه ، شش هزار تومان پيشكشى مىدهيم و تمسكات ماليات را هم اجماعا به ضمانت مىدهيم كه شيخ عبد الله را حاكم و شيخ جعفر خان را احضار كنيد . به دو جهت نپذيرفتم ؛ يكى آنكه خانهء او را خواستم از اعتبار پناهندگى بيندازم ، ديگر آنكه شيخ جعفر را خلعت و حكم و استعداد داده بودم و خلاف شأن و پيشرفت حكومت ، احضار او را دانستم . جواب صريح به توسط حاجى امام قلى خان و حاجى حسن خان فراشباشى خودم دادم كه ، هرگز ناسخ حكم و عمل خودم را نمىدهم ، بخصوص كه مكرر شيخ عبد الله را احضار كردم و طفره از حضور زد و محال است به او حكومت بدهم .
شورش اهالى فلاحيه
مشايخ رفتند . از رمضان على خان و لطفعلى خان قاصد رسيد كه ، حضرات مشايخ فلاحيه به رضايت و رغبت ، شيخ جعفر را به فلاحيه راه نمىدهند . بيست روز است ما در غربيه كه دو فرسخى فلاحيه است ، معطليم . تكليف چه چيز است ؟ اگر اذن بدهيد ، به قهر و غلبه او را داخل فلاحيه بكنيم ، حضرات قدرت مقاومت ندارند . من با وجودى كه جغرافى فلاحيه را نديده بودم ، علاوه بر رأى خودم به قرآن استخاره كردم ، اين آيهء مباركه آمد :
« فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ »
« 46 » الى آخر . نوشتم ، البته البته در اين ماه اقدام به جنگ نكنيد ، تا خودم بيايم . بعد از رسيدن اين كاغذ ، شيخ جعفر آنها را فريب داد كه ، اگر شما اين خدمت را پيشرفت ندهيد ، مفتضح مىشويد و اهل فلاحيه با شما طرف به جنگ نمىشوند . به هريك ، يك ماديان و پانصد تومان پول نوشته داد . بدون استمداد از مير عبد الله خان كه در سه فرسخى با چهارصد سوار حاضر تقويت بود ، شيپور حركت به سمت فلاحيه كشيدند . اهالى فلاحيه سوار بلم از نهر پهلوى غريبه ، بر سر جمعيت و توپ سرباز تاخته و بدون يك تير تفنگ و توپ ، تمام آنها را لخت كرده و توپ و قورخانه و لباس و يراق سوار و پياده را غارت كردند . به اقبح وجهى حضرات سراپا برهنه پناه به مير عبد الله خان بردند . از آنجا مير عبد الله خان و خودشان راپرت واقعه را نوشتند و با سوار مخصوص از كسان مير عبد الله خان فرستادند . اين خبر در
هامش
( 46 ) - قرآن كريم . سورهء نساء ، آيهء 89 .