وحشت داشت ، چون قرار بود كه در چهارمحال ملحق بشود و تخلف كرده از راه لرستان آمده بود و در آن گيرودار حاجى امام قلى خان نبود . او را اطمينان دادم كه ، اگرچه خلاف كردهاى ، ولى نظر به محبتى كه به تو دارم ، سهل است . فوج سيلاخور جمعى محمد على ميرزا پسر بهمن ميرزا آنجا بود و مردم دزفول در ايام فترت با او سوء سلوك كرده بودند و فوج هم بر او شوريده بود . آنها را سان ديدم و نوشتم ، اين فوج چون به واسطهء هرزگى در نظر اهل عربستان وقعى نداشتند و به كار نمىخوردند ، مرخص كردم . عوض آنها ، تتمهء فوج چهارمحال را بفرستيد . بعد ميرزا حسين پيشكار معز السلطنه آمد با تقديمات معمولى ؛ از جمله ماديانى بود كه رد كردم . خلعت و حكم حكومت او را با ميرزا عباس على قزوينى در معيت ميرزا حسين روانه كردم .
وضع فلاحيه
در زمان ظل السلطان ، اهالى فلاحيه « 44 » عادتى داشتند كه هريك از ادارهء شيخ سامر خان شيخ المشايخ كه يك سال حاكم آنها مىشد ، بعد از يك سال ، مشايخ جزء جمع مىشدند و كفش شيخ را مىآوردند جلوى پاى او مىگذاشتند و مىگفتند ، يا شيخ تفضل ! و روح او را خارج مىكردند و ديگرى را مىآوردند و پيشكشى و عريضه به حاكم عربستان مىنوشتند كه ، اين شيخ حسن سلوك نداشت ، استدعا داريم پسر عمو يا برادر او را حاكم كنيد . پيشكشى را فرستاديم و ماليات را هم همگى ضامن هستيم . حاكم عربستان هم قبول مىكرد . بعد از اينكه ادارات ظل السلطان بر هم خورده بود ، شيخ جعفر خان پسر شيخ محمد خان نوادهء شيخ سامر خان را از حكومت عذر خواسته بودند و شيخ عبد الله را اختيار كرده بودند . من در چغاخور كه بودم ، از خوانين پرسيدم .
گفتند ، معز السلطنه حامى شيخ عبد الله است و با شيخ جعفر راهى ندارد . از آنجا به معز السلطنه نوشته بودم كه ، اگر توسطى از شيخ عبد الله دارى ، او را بفرست در دزفول حاضر باشد و قرار حكومت خود را بدهد و حكم و خلعت بگيرد . وقتى كه ميرزا حسين فرستادهء معز السلطنه آمد ، جواب آورد كه ، من در كار فلاحيه دخالت نمىكنم . شما خود مختاريد . شيخ جعفر خان هم در دزفول بود . باز حكمى به عهدهء شيخ عبد الله نوشتم كه ، اگر طالب حكومت هستى ، بيا دزفول . جواب نوشت كه ، مشايخ جزو راضى به آمدن من نمىشوند . تمسك پيشكش و ماليات را فرستادم ، حكم و خلعت مرا مرحمت بفرمائيد .
خودم با قسط اول ، بعدها خواهم آمد . حاجى امام قلى خان و ساعد السلطنه توسط از شيخ جعفر كردند . پارهاى از مشايخ فلاحيه هم كاغذى به او نوشته بودند كه ، ما سه طايفه حاضريم براى خدمت ، ولى طايفهء هليل و بچايل و شريعى به تحريك معز السلطنه ، هواخواه شيخ عبد الله هستند . من هم حكم و خلعت حكومت به شيخ جعفر خان دادم . بعد از گرفتن حكم و خلعت ، اظهار داشت كه ، صد نفر سرباز و يك عراده توپ با لطفعلى
هامش
( 44 ) - مدتى به « شادگان » مشهور بود .