چوگان على مراد خان بوده . از آنجا گذشتيم . امامزادهاى در سر راه بود ، درخت سرو داشت و گنبد او را به شكل مخروطى و وضع مخصوصى از گچ ساخته بودند . چمشور يك شعبه روديست كه از معدن نمك مىآيد و داخل كارون مىشود . تقريبا ده سنگ آب به نظر آمد . جاى خوبى منزل نداشتيم . در عرض راه ، جائى بود كه رود كارون متصل به كوه شده بود و راه عبور نداشت . حاجى امام قلى خان آنجا را به مسافت صد و پنجاه قدم از كوه سوراخ كرده است براى عبور ايل و خيلى ناهموار و تنگ است كه رختدان به زحمت مىگذرد . از چمشور رفتيم منزل چمنصرت . در ميان جنگل كنار ، آب چشمه جارى بود . متصل به رود كارون منزل كرديم . عصر مار زيادى در آن محل ديده شد . از مغرب كه من مشغول نماز مغرب و عشا بودم ، يك مارى از جلوى مهر گذشت . بعد از ختم نماز ، تخت چوبى مرا بردند به كنار رودخانه ، جائى كه پايهء تخت در ميان آب بود زدند . رفتم روى تخت ؛ پرهيزانهء مرا محمد آقا آنجا آورد خوردم و با وحشت تمام در آب رودخانه خوابيدم . در اين بين ، باز بارخانه و آذوقه از شوشتر رسيد . گويا روح در قالب حاجى امام قلى خان دميد ؛ حاجى اسماعيل آبدارباشى را فرستاد كه ، استدعا دارم دو مشك از دوغ اين بارخانه را به من التفات كنيد كه قريب يك ماه است آرزوى خوردن دوغ دارم . تمام دوغهائى را كه آورده بودند ، به او دادم و ساير اشياء را به اهل اردو بالسويه تقسيم كرديم . از آنجا صبح به قريهء گتوند كه خالصهء متصرفى خوانين بختيارى است و از قراء معتبر عربستان و در اول قطع رشته كوه و دخول در جلگهء عربستان واقع شده و در قرب رود كارون است ، رسيديم . چهار فرسخ راه بود . آنجا اردو در كنار رود كارون در مقابل قريهء تركانكى كه از قراء معتبر بلوك عقيلى شوشتر است ، زده شد . فرستادهء ساعد السلطنه از دزفول رسيد و دستور العمل خواسته بود . نوشتم كه ، فردا مىآيم به قريهء كاونگ و از آنجا پسفردا كه روز نهم ماه است ، وارد مىشوم .
شما با فوج در يك فرسخى شهر دزفول حاضر باشيد . ولى تمام اعيان دزفول و شوشتر آمده بودند . آنها را خواستم و هريك را تفقدى به اندازه كرده و مرخص نمودم . فردا كه روز هشتم بود ، رفتيم كاونگ . آنجا باد گرم سختى وزيد و بد گذشت . برج جوزا بود و هوا در شدت گرمى . روز نهم قبل از طلوع آفتاب از كاونگ سوار شدم .
ورود به دزفول
تقريبا سه ساعت از طلوع آفتاب گذشته ، به يك فرسخى دزفول رسيديم . فوج را ساعد السلطنه به استقبال آورده بود ، با جميع اهل دزفول بدون استثناء . چنان مسئلهء چغاخور و دز در نظر اهل عربستان جلوه كرده بود كه از ديدن من ، قالب بىروح بودند . چهار ساعت و نيم از روز گذشته ، وارد اردوى دزفول كه در كنار رودخانه در زير شاهرود بند زده بودند ، شدم . تمام سادات و علما حتى جناب شيخ محمد ظاهر كه از فحول علماى معاصر و نازل منزلهء مرحوم شيخ مرتضى بود ، در چادر حاضر بودند . از همه ملاقات و تفقد و مهربانى شد . آنها رفتند ، ناهار صرف كردم . ساعد السلطنه هم