مىتواند در او منزل داشته باشد . و در اين كهف ، چشمهء بزرگى است كه آن جمعيت و مالهايشان را به خوبى كافى است . چون در حكومت مرحوم محمد على ميرزا دولتشاه ، اسد خان ياغى بود و طرق و شوارع عربستان و بختيارى را سد كرده بود ، مرحوم محمد على ميرزا اردو به طرف دز كشيد . ميرزا على كرايلى وزيرش را گرفته ، در آن كهف حبس كرده بودند و حالا مشهور به اشكفت ميرزا على كرايلى است . بعد مرحوم شاهزاده خودش تنها سوار شده بود ، به پاى كوه رفته بود و در نزديكى اشكفت ، اسد خان را خواسته بود . اسد خان هم تنها خدمت شاهزاده آمده بود . شاهزاده دست اسد خان را گرفته بود كه ، من مىخواهم تو را ببرم بقتل برسانم . اگر مردانگى و غيرت دارى ، همراه من بيا و من هم اگر مرد و صاحب غيرت و صحيح القول هستم ، جانم را در راه تو مضايقه نخواهم كرد و اگر پدرم از تو عفو و اغماض نكند ، با تو سوار مىشوم و از خاك ايران به مملكت ديگرى مىروم . اسد خان هم با شاهزاده آمده بود . مرحوم شاهزاده هم به عهد خود وفا كرد . در معرض موت به او گفت ، من مردنى هستم و راضى نيستم بعد از من تو دستگير شوى . اسب و خرجى داده بود و او را روانهء بختيارى كرده بود .
صلح با امام قلى خان
به هرحال عبد الحسين خان از وضع آنها و استيصال از گرمى هوا و زيادى پشه و مأيوسى اجزاء او ، مفصلا گفت . آن روز را صبر كردم . فرداى آن روز كه چهارم شوال بود ، بار خانهء عربستان از هر قبيل با اسد خان كلانتر و چند نفر از اعيان و سادات رسيد .
حتى نعل و ميخ و نعلبند و آرد و جو و روغن و برنج و شمع و قند و چاى به قدر كفايت بيست روز آورده بودند . قدغن كردم آدم بفرستد دو نفر بنا بيايد كه اينجا مىخواهم براى خودم و اهل اردو منزل بسازم . يك سوار فرستادم و از آقا رضا و ميرزا اسد الله خان شوشترى تهيهء آرد و جو و ساير ملزومات دو ماهه را خواستم . عبد الحسين خان را مجددا روانهء دز كردم كه ، اينك آذوقهء من رسيد و مقدمهء عمال هم وارد شد . چون به دار الخلافه بعد از فرار او تلگراف زدم كه حكم تلگرافى بدهند كه املاكش خالصهء ديوان است ، يك روز بعد از ورود دز ، حكم تلگرافى رسيد كه املاكش خالصه است و ضبط كنيد . آن حكم را هم دادم عبد الحسين خان برد كه ، از نادانى كار را به اينجا منتهى كردى و بسا هست كه براى شهاب السلطنه خطر جانى باشد و آنچه عيال و اولاد در نوغان دارى ، به يكى از بلاد بعيد تحويل دهند . تا كارت به آنجا نكشيده ، از خر شيطان پياده شو و از اين دز بد عاقبت پائين بيا و از مهر كردن قرآن بگذر . من چون شنيدهام كه مظفر الملك در لرستان و عربستان قرآن مهر كرده بود ، عهد كردهام كه خط و مهر من در ذيل هيچ قرآنى مشرف نشود . بعد از رفتن عبد الحسين خان و ملاقات در اشكفت ميرزا على ، حاج امام قلى خان استدعا كرده بود كه ، خود نظام السلطنه بيايد در روى آن سكوى مرحوم محمد على ميرزا چادر آفتابگردان بزند ؛ من با اولادم آنجا مىآيم .